ديشب خونمون عزاداري بود وقتي تموم شد و همه رفتند و فقط 2 تا برادرام موندند و ما . نمي دونم چي شد كه صحبت از شريك قبلي برادرم شد . تا ماجراش رو شنيديم همه از تعجب يخمون زد . اصلاً نمي شد باور كرد . همون لحظه همه ياد 14 سال پيش خودمون افتاديم . پدرم بدجوري تو فكر فرو رفته بود نيم ساعتي اصلاً صحبت نكرد تا اينكه با يك آه بلند سكوت رو شكست .
برادرام رفتند اما مي دونم كه پدرم تا صبح نتونست بخوابه . من كه خودم ساعت 4 صبح خوابم برد .
ماجراي شريك قبلي برادرم كه اسمش هم رجايي بود از اين قراره
سال 75 برادرم با آقاي رجايي يك كارگاه ساخت قطعات پلاستيك داشتند و تو اين كارگاه چون دستگاهاشون اتوماتيك بود فقط خودشون كار مي كردند . من هم تابستونها واسه كار مي رفتم پيش برادرم . آقاي رجايي مرد خيلي خوبي بود و سعي مي كرد به همه كمك كنه .
2 تا دختر داشت يكي همسن من و ديگري 2 سال كوچكتر از من بود وقتي تو كارگاه كار مي كرديم هر از گاهي خانواده آقاي رجايي به كارگاه مي اومدند .
يك بار تو كارگاه داشتم كار مي كردم كه برگشتم و ديدم كه دختر كوچك آقاي رجايي كه اسمش زهرا بود بدجوري من رو نگاه مي كنه و همش من رو زير نظر داشت من هم اعتنايي نكردم و سرم رو چرخوندم و به كار خودم ادامه دادم .
يك شب ما رو به خونشون دعوت كردند زهرا همش سعي مي كرد از من سوالاتي بپرسه من خجالتي هم دست و پا شكسته به سوالاتش جواب مي دادم تا اينكه شام رو خورديم بعد از نيم ساعت زهرا چايي آورد . وقتي واسم چايي گرفت با يك نگاه خاصي هم بهم نگاه مي كرد تا اينكه سيني رو بيشتر از حد خم كرد و استكان چايي افتاد رو پام بدجوري سوختم زهرا هم رنگش پريده بود زود رفت و واسم پماد سوختگي آورد اما ديگه كار از كار گذشته بود پدر و مادرش سرزنشش مي كردند اما من با اينكه بدجوري سوخته بودم مي گفتم عيبي نداره چيزي نشده خلاصه وقتي رفتيم خونه داداشم و خواستم بخوابم از يك طرف سوختگي پام نمي گذاشت بخوابم و از طرف ديگر رفتار زهرا باعث شده بود كه نتونم بخوابم .
اين خاطره رو هيچ وقت فراموش نمي كنم .
خلاصه تابستون تموم شد و من برگشتم به خونمون و دو ماه بعد از اون به خاطر كارهاي عجيب و غريب آقاي رجايي برادرم پيشنهاد مي كنه كه از هم جدا شوند و چون آقاي رجايي قبول نمي كنه كه سهمش رو بفروشه برادرم سهمش رو به آقاي رجايي مي فروشه و از هم جدا مي شوند .
برادرم با خانوادش اومدند تا اينجا كارهاشون رو رديف كنند و بعد اسباب كشي كنند و يك هفته اينجا موندند و وقتي براي آوردن اسباباشون رفتيم تا رسيديم خونشون و در رو باز كرديم ديديم كه ديگه چيزي واسه بردن نمونده و دزده كار ما رو راحت كرده از اون همه اثاثیه تنها آنتن ماهواره و رسيور كه قايمش كرده بودند مونده بود .
با شكايت و فلان دستمون به جايي نرسيد و همش مي گفتند اينجا تا حالا سابقه دزدي وجود نداشته و . . . دستمون به جايي نرسيد و تقريباً دست خالي برگشتيم .
برادرم تو تبريز يك كارگاه قالبسازي باز كرد و كارش حسابي رونق گرفته بود .
سال بعد آقاي رجايي واسه سفارش قالب اومد كارگاه برادرم و وقتي برادرم شنيد كه آقاي رجايي به خاطر اينكه بدهي داشت به تازگي با شخصي به نام حسن كه از اهالي همون جا بود شريك شده گفت كه كاره خيلي اشتباهي كردي حسن ورشكستت مي كنه اما آقاي رجايي اعتنايي نكرد و رفت .
اونا كارشون رو وسعت دادند و براي اين كار آقاي رجايي مجبور به گرفتن وام با سود 24% از بانك شد . چند نفر رو هم استخدام كرده بودند .
چند سال بعد كار پلاستيك به ركود مي يفته و كارگاه كه ديگه تبديل به كارخونه شده بود به تعطيلي ميفته و آقاي رجايي با اينكه ديگه توليدي نداشت اما باز حقوق كارگراش رو مي داد . از طرفي نداشتن درآمد و از طرف ديگر ولخرجيهاي زياد خانواده آقاي رجايي و بالا رفتن سود بدهي هاي او باعث مي شه كه حسابي به زير بار قرض برند و هي از جايي قرض مي كردند و قرض ديگه اي رو مي دادند .
تا اينكه مجبور مي شه كارگاه رو بفروشه و وقتي مي شينند و با حسن حساب و كتاب مي كنند مي بينند كه آقاي رجايي به غير از قرضهايي كه به بانكها داره فقط 15 ميليون تومان به حسن از بابت 5 ميليون قرضي كه از او گرفته بوده و الان با سودش شده 15 ميليون تومان داره .
آقاي رجايي سهمش رو به حسن مي فروشه و با بقيه پولش قرضهاي ديگه اش رو مي ده و با اينكه چيزي از فروش كارخونه براش نمي مونه تازه 3 ميليون تومان هم بدهكار مي مونه .
چيزي كه ديشب با شنيدنش همه يخمون زد اين بود كه آقاي رجايي در سن 55 سالگي در كارخانه اي كه يك زماني مال خودش بود با ماهيانه 300 هزار تومان حقوق . داره كارگري مي كنه
مي دونم الان خودش و خانوادش دارن چه عذابي مي كشند حتي دختراش هم ازدواج نكردند .
دوستان اگه غلط نگارشي دارم كه حتماً دارم منو ببخشيد .