تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

 

از زن‍‍ــــدگـــانـيم گـلــــه دارد جــــوانـــيم              شـــــرمـنده جــوانــي از ايــن زنــدگــانــيم

دور از كـــنـار مـــــادر و ياران مــــهـربان              زال زمــــانــه كـشــــت بـه نــامــهـربانــيم

دارم هــــواي صــحــبت ياران رفــــتــه را               ياري كـــن اي عـــجل كه بـه ياران رسانــيم

پــرواي پنـــج روز جهــان كـي كنم كه عشق              داده نــــويـد زنـــــدگــــــي جـــــاودانــيم

چـــون يوســـفـم بـه چــاه بيابان غـم اسير               وز دور مـــــژده جــــــرس كــــــاروانــيم

يـك شـب كــمند گيـسوي ابـريشـمين بتــاب               اي مـاه اگـــر زچــاه بـه در مي كـــشـانــيم

گـوش زمــين بـه نـالــه مــن نيسـت آشــنا               مـــن طــــاير شــكــسته پــــر آســمـانــيم

گيــرم كــه آب و دانــه دريغـــم نداشـــتنـد               چون مــي كـــنند بـا غـــم بـي هـــمزبانــيم

اي لالـــه بــــهار جـوانــي كـــه شد خــزان               از داغ مـــــاتــم تـــو بهــــــار جــــوانــيم

گفتـي كـــه آتشم بنشانــي ولــي چـه سـود               بــرخاســتي كــــه بــر سر آتـش نشــانــيم

در خواب زنده ام كه تو مي خوانيم به خويش               بــيداريــم مبـــاد كــــه ديگــــر نــــرانــيم

شــمعم گــريست زار به بالــين كه شــهريار              مــن نــيز چــون تـو همــــدم سـوز نهانــيم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:24  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

اولين روز مدرستون رو كه حتماٌ يادتون هست  .

من از كل دوران بچگيم به غير از چند خاطره چيزه زيادي يادم نيست اما اولين روز مدرسه ام رو اصلاً فراموش نمي كنم .

من را در دبستاني كه زياد از خونمون دور بود ثبت نام كرده بودند صبح اولين روز مهر سال 66 زودتر از روزهاي قبل از خواب بيدار شدم و لباسهاي نوام رو پوشيدم و بعد از بدرقه مادرم به همراه برادر بزرگم راهي دبستان شدم .

من افتادم كلاس اول يك شيفت صبح و برادرم گفت كه من مي روم و ظهر مي يام تا ببرمت . اون روز با تمام تازگيش به ظهر رسيد و من منتظر ماندم تا برادرم بياد و منو ببره اما هرچه منتظر ماندم خبري ازش نشد خودم راه افتادم كه شايد تونستم خونمون رو پيدا كنم از كسي هم كمك نمي خواستم اما يهو فهميدم كه ديگه گم شدم . نمي دونين چطوري گريه مي كردم حتي كسي هم نيومد بگه واسه چي داري اينطوري گريه مي كني . همينطور داشتم مي رفتم كه يهو اتوبوس شركت واحد رو كه مسيرش از جلوي خونمون رد مي شد رو با ديدن رانندش شناختم و به طرفش دويدم اما نتونستم بهش برسم ولي مسيري رو كه مي رفت دنبال كردم تا اينكه ديدم تو محلمون هستم از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم . رسيدم دم خونمون و در رو زدم اما كسي در رو باز نكرد كه خانم همسايمون من رو ديد و گفت كه نيستند و من رو به خونشون برد . اما هرچي از خانواده ام پرسيدم جواب قانع كننده اي بهم نداد . با پسر همسايه رفتيم تا توي كوچه بازي كنيم . نيم ساعتي از بازي كردنمون مي گذشت كه ديدم پدر و مادرم دارند مي آيند بد جوري حالشون گرفته بود مادرم تا من رو ديد بغلم كرد و زد زير گريه من هم تا ديدم مادرم داره گريه مي كنه شروع كردم به همراهي او . آخرش فهميدم كه وقتي برادرم خاله ام رو مي خواست به خونشون ببره تو راه اتوبوسي كه ترمز بريده بود و تو سرازيري افتاده بود با سرعت اومده و ماشين برادرم رو زير گرفته كه در اين حادثه خاله ام در جا فوت كرده بود و برادرم رو در حالي كه بدجوري زخمي شده بود به بيمارستان برده بودند .

20 ارديبهشت سال 67 در حالي كه فقط يك ماه از كلاسها مونده بود رفتيم و برادرم رو از بيمارستان مرخص كرديم .

تنها چيزي كه از بچگيهام مونده دفتر خاطراتي است كه هر وقت آن را ورق مي زنم چيزي به جز ناراحتي آيدم نمي شود .

اين بود ماجراي اولين روز مدرسه من كه شد آخرين روز زندگي خاله كوچكم كه واسش مي مردم  .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 23:36  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

خواهرم از من پرسيد نماز مي خواني يا نه راستش را گفتم ، اما فكرم به هم ريخت و برداشتم اين متن را نوشتم

 

مهم نيست كه نماز مي خوانيم يا نه ، مهم اينه كه بدانيم نماز را براي كي و  چي مي خوانيم

مهم نيست كجا زندگي مي كنيم ، مهم اينه كه براي چه زندگي مي كنيم

مهم نيست كه كار مي كنيم يا نه ، مهم اينه كه كار مي كنيم تا محتاج كسي نباشيم

مهم نيست كه چند سال زندگي خواهيم كرد ، مهم اينه كه چگونه و برای چه زندگي مي كنيم و خواهيم كرد

مهم نيست كه حرف مي زنيم يا نه ، مهم اينه كه حرفامون به درد ديگران بخوره

مهم نيست كه كجا مي رويم ، مهم اينه كه براي چه مي رويم

مهم نيست كه پدر فلاني شخص مهمي است و يا نيست ، مهم اينه كه خودمون چه كاره ايم

مهم نيست كه بزرگيم و يا كوچك ، مهم اينه كه در حد خودمان باشيم

مهم نيست كه همه بهمون احترام مي گذارند يا نه ، مهم اينه كه همه لايق احترام نيستند

مهم نيست كه با كسي چت مي كنيم يا نه ، مهم اينه كه با كي و براي چي چت مي كنيم

مهم نيست كه اين متن را بخوانند و يا نه ، مهم اينه كه اين متن تاثيري داشته باشه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:22  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:51  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

ديشب خونمون عزاداري بود وقتي تموم شد و همه رفتند و فقط 2 تا برادرام موندند و ما . نمي دونم چي شد كه صحبت از شريك قبلي برادرم شد . تا ماجراش رو شنيديم همه از تعجب يخمون زد . اصلاً نمي شد باور كرد . همون لحظه همه ياد 14 سال پيش خودمون افتاديم . پدرم بدجوري تو فكر فرو رفته بود نيم ساعتي اصلاً صحبت نكرد تا اينكه با يك آه بلند سكوت رو شكست .

برادرام رفتند اما مي دونم كه پدرم تا صبح نتونست بخوابه . من كه خودم ساعت 4 صبح خوابم برد .

ماجراي شريك قبلي برادرم كه اسمش هم رجايي بود از اين قراره

سال 75 برادرم با آقاي رجايي يك كارگاه ساخت قطعات پلاستيك داشتند و تو اين كارگاه چون دستگاهاشون اتوماتيك بود فقط خودشون كار مي كردند . من هم تابستونها واسه كار مي رفتم پيش برادرم . آقاي رجايي مرد خيلي خوبي بود و سعي مي كرد به همه كمك كنه .

2 تا دختر داشت يكي همسن من و ديگري 2 سال كوچكتر از من بود وقتي تو كارگاه كار مي كرديم هر از گاهي خانواده آقاي رجايي به كارگاه مي اومدند .

يك بار تو كارگاه داشتم كار مي كردم كه برگشتم و ديدم كه دختر كوچك آقاي رجايي كه اسمش زهرا بود بدجوري من رو نگاه مي كنه و همش من رو زير نظر داشت من هم اعتنايي نكردم و سرم رو چرخوندم و به كار خودم ادامه دادم .

يك شب ما رو به خونشون دعوت كردند زهرا همش سعي مي كرد از من سوالاتي بپرسه من خجالتي هم دست و پا شكسته به سوالاتش جواب مي دادم تا اينكه شام رو خورديم بعد از نيم ساعت زهرا چايي آورد . وقتي واسم چايي گرفت با يك نگاه خاصي هم بهم نگاه مي كرد تا اينكه سيني رو بيشتر از حد خم كرد و استكان چايي افتاد رو پام بدجوري سوختم زهرا هم رنگش پريده بود زود رفت و واسم پماد سوختگي آورد اما ديگه كار از كار گذشته بود پدر و مادرش سرزنشش مي كردند اما من با اينكه بدجوري سوخته بودم مي گفتم عيبي نداره چيزي نشده خلاصه وقتي رفتيم خونه داداشم و خواستم بخوابم از يك طرف سوختگي پام نمي گذاشت بخوابم و از طرف ديگر رفتار زهرا باعث شده بود كه نتونم بخوابم .

اين خاطره رو هيچ وقت فراموش نمي كنم .

خلاصه تابستون تموم شد و من برگشتم به خونمون و دو ماه بعد از اون به خاطر كارهاي عجيب و غريب آقاي رجايي برادرم پيشنهاد مي كنه كه از هم جدا شوند و چون آقاي رجايي قبول نمي كنه كه سهمش رو بفروشه برادرم سهمش رو به آقاي رجايي مي فروشه و از هم جدا مي شوند .

برادرم با خانوادش اومدند تا اينجا كارهاشون رو رديف كنند و بعد اسباب كشي كنند و يك هفته اينجا موندند و وقتي براي آوردن اسباباشون رفتيم تا رسيديم خونشون و در رو باز كرديم ديديم كه ديگه چيزي واسه بردن نمونده و دزده كار ما رو راحت كرده از اون همه اثاثیه تنها آنتن ماهواره و رسيور كه قايمش كرده بودند مونده بود .

با شكايت و فلان دستمون به جايي نرسيد و همش مي گفتند اينجا تا حالا سابقه دزدي وجود نداشته و . . . دستمون به جايي نرسيد و تقريباً دست خالي برگشتيم .

برادرم تو تبريز يك كارگاه قالبسازي باز كرد و كارش حسابي رونق گرفته بود .

سال بعد آقاي رجايي واسه سفارش قالب اومد كارگاه برادرم و وقتي برادرم شنيد كه آقاي رجايي به خاطر اينكه بدهي داشت به تازگي با شخصي به نام حسن كه از اهالي همون جا بود شريك شده گفت كه كاره خيلي اشتباهي كردي حسن ورشكستت مي كنه اما آقاي رجايي اعتنايي نكرد و رفت .

اونا كارشون رو وسعت دادند و براي اين كار آقاي رجايي مجبور به گرفتن وام با سود 24% از بانك شد . چند نفر رو هم استخدام كرده بودند .

چند سال بعد كار پلاستيك به ركود مي يفته و كارگاه كه ديگه تبديل به كارخونه شده بود به تعطيلي ميفته و آقاي رجايي با اينكه ديگه توليدي نداشت اما باز حقوق كارگراش رو مي داد . از طرفي نداشتن درآمد و از طرف ديگر ولخرجيهاي زياد خانواده آقاي رجايي و بالا رفتن سود بدهي هاي او باعث مي شه كه حسابي به زير بار قرض برند و هي از جايي قرض مي كردند و قرض ديگه اي رو مي دادند .

تا اينكه مجبور مي شه كارگاه رو بفروشه و وقتي مي شينند و با حسن حساب و كتاب مي كنند مي بينند كه آقاي رجايي به غير از قرضهايي كه به بانكها داره فقط 15 ميليون تومان به حسن از بابت 5 ميليون قرضي كه از او گرفته بوده و الان با سودش شده 15 ميليون تومان داره .

آقاي رجايي سهمش رو به حسن مي فروشه و با بقيه پولش قرضهاي ديگه اش رو مي ده و با اينكه چيزي از فروش كارخونه براش نمي مونه تازه 3 ميليون تومان هم بدهكار مي مونه .

چيزي كه ديشب با شنيدنش همه يخمون زد اين بود كه آقاي رجايي در سن 55 سالگي در كارخانه اي كه يك زماني مال خودش بود با ماهيانه 300 هزار تومان حقوق . داره كارگري مي كنه

مي دونم الان خودش و خانوادش دارن چه عذابي مي كشند حتي دختراش هم ازدواج نكردند .

 

دوستان اگه غلط نگارشي دارم كه حتماً دارم منو ببخشيد .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 2:16  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

 

مي خواهم از عشقي بگم كه نتيجه اش مرگ و عصا بود

ترم دو و همكلاسي بودند راحله رفتارش عوض شده بود توي كلاس همش نگاهش به علي بود آنچنان او را نگاه مي كرد كه حتي متوجه صدا كردن استاد نشد همه برگشتند و بهش نگاه كردند و يهو زدند زير خنده راحله تازه متوجه شده بود كه همه نگاهها به اوست .

چند روزي گذشت و وضع روحي راحله از اوني هم كه بود بدتر شد هي سعي مي كرد خودش رو به علي نزديكتر كنه و تا حدودي هم موفق شده بود تا اينكه روابطشون خيلي صميمي شده بود همه كلاس مي دونستند كه راحله بدجوري عاشق شده .

تا اينكه يك روز راحله به علي پيشنهاد ازدواج مي ده و بر خلاف تصورش علي جواب رد بهش مي ده .

بعد از ظهر اون روز راحله تعادل روحيش رو از دست مي ده و مي خواهد دست به خود كشي بزنه و مي ره روي روگذر تا خودش رو از آنجا به جلوي يكي از ماشينها بندازه . اين كار رو ميكنه اما به جاي اينكه جلوي ماشين بيفته رو سقف ماشين فرود مي ياد . مي رسوننش بيمارستان يك دست و يك پاش از لگن شكسته بود يك هفته تو كما ماند و بعد از چند هفته بستري شدن در بيمارستان با چند ماه استراحت تجويزي دكتر به خونه بر مي گرده تو اين مدت هم علي انتقالي مي گيره و مي ره بچه ها كه به عيادتش مي رفتند مي گفتند وضع روحيش خيلي خرابه . روانپزشك مي گفت اگه برگرده به دانشگاه زودتر خوب مي شه .

سه ماه از اين ماجرا مي گذشت كه ديديم راحله با عصا اومد سر كلاس همه بلند شدند و احوالپرسي و . . .

بعداً از راحله شنيديم كه علي در يك تصادف رانندگي فوت كرده .

اين ماجرا باعث شد كه راحله شش ماه با عصا راه بره و يك ترم از درسش عقب موند همه وقتي مي ديدنش مي گفتند ليلي عصا دار داره مي ياد .

هيچ وقت ديگه خنده راحله رو نديديم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 23:42  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

سلام

آخرين تجربه ي مهمي رو كه بدست آوردم برايتان مي نويسم

 

من 10 ماه هستش كه در يك شركت تقريباً دولتي مشغول به كارم .

روزهاي اول كه اومدم تونستم خيلي زود خودم رو نشون بدم و با اينكه تو كارهاي اجرايي تازه كار بودم اعتماد همه رو جلب كردم و كارهاي بزرگي رو براي انجام به عهده گرفتم

4 ماه پيش ساخت مهمترين قسمت پروژه رو به خاطر دقت زياد آن كسي به عهده نگرفت و همه از زيرش شونه خالي كردند تا اينكه من گفتم كه من انجام مي دهم اولا بقيه همكارام چون فكر مي كردند نمي تونم انجام بدهم واسشون زياد مهم نبود اما وقتي ديدند بر خلاف انتظارشون كار از اوني هم كه برنامه ريزي شده بود سريعتر جلو مي ره و من داشتم كم كم پيش رئيس شركت جايگاه خاصي واسه خودم پيدا مي كردم رفتارشون عوض شد .

3 ماه گذشت و با اينكه پيشرفت كار خيلي خوب بود اما رابطه معون فني شركت با من كمي فرق كرده بود كه در آخر به جاي باريكي رسيد به طوري كه در يك هفته مرخصي كه گرفته بودم وقتي برگشتم ديدم كارهاي من رو بهترين دوستم داره انجام مي ده اولا خيال كردم حتماً داره كمك مي كنه اما بعد ديدم نه بابا به طور رسمي كار رو به اون دادند . رفتم و با معاون فني شركت صحبت كردم برگشت بهم گفت اين كار تو نيست فلاني بهتر انجام مي ده . اعصابم بدجوري خورد شده بود چيزي نگفتم و برگشتم 2 هفته گذشت و چون طرف چيزي از كار نمي دونست كارها عقب موند و به خاطر درست ندادن نقشه به سازنده كلي قطعات اسكراپ شده بود هفته پيش يك جلسه اي تشكيل شد تا مسائل بررسي بشه تو اين جلسه رئيس شركت هم بود رئيس شركت از من پرسيد چرا اين مسائل پيش اومده من هم از خدا خواسته گفتم بايد از فلاني كه دو هفته است اين كار رو انجام مي ده بپرسين  . با تعجب ازم پرسيد مگه كار رو تو انجام نمي دي گفتم دو هفته است فلاني انجام مي ده از معاون شركت  پرسيد واسه چي عوض كردين كه اونجا همه اسرار فاش شد و آخرش فهميدم كه همون دوستم زيراب من رو زده بود و واسه اينكه خودشيريني كنه همه چيزهايي كه من خودم يادش داده بودم رو با عنوان اينكه او يادم داده به معاون فني شركت گفته بوده و اينكه بهتر مي تونه اين كار رو اداره كنه و خيلي نامرديهاي ديگه

در آخر قرار شد دوباره كار رو من ادامه بدهم

نتيجه اي كه از اين ماجرا گرفتم اين بود كه در هر كاري نبايد آنقدر به ديگران اعتماد كرد و همه چيز رو گفت كه مشكلي براي خود پيش بياد .

بعضي ها ظرفيت ياد گرفتن رو ندارند مي بيني يك چيزي رو از خودت ياد مي گيرند اما دو روز ديگه واسه خودت كلاس مي زارند اين آدما بيشتر از همه به خودشون ضربه مي زنند .

جمله پايان اينكه اگه مي خواهي چيزي رو از كسي ياد بگيري هيچگاه نگو كه بلدم حتي اگر بلد باشي چون در اينصورت آموزش دهنده با فرض اينكه شما بلدين خيلي از چيزها رو ياد نخواهد داد .

ببخشيد اگه خيلي طولاني شد و به درد نخور

البته در آينده سعي مي كنم تجربيات بهتري رو بنويسم .

 

دوستدار شما كريم

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 0:19  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

به نام خدا

سلام

من زماني در جستجوي محبت بودم و هرچه بيشتر گشتم كم يافتم . ديگر محبت را فراموش كردم و به اين كلبه پناه آوردم .

مي خواهم اينجا از تجربه ها و خاطرات تلخ و شيرين بنويسم و از دوستان خواهش دارم براي تبادل تجربيات ، خاطرات و تجربه هاي خود را برايم بفرستند تا با نام خودشان در اين وبلاگ بنويسم به نظر من اين مي تونه روش خوبي براي استفاده از تجربيات ديگران باشه .

هر لحظه ي زندگي تجربه است و هر كه نفس مي كشد صاحب تجربه .

لطفاً مرا ياري كنيد

 

با تشكر دوستدار شما كريم                                                            
+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 2:14  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  |