امروز يكي از همكلاسيهاي كلاس سوم ابتداييم رو ديدم و تا ديدمش او را شناختم اما اصلاً منو نشناخت وقتي خودم رو معرفي كردم و منو شناخت يك احساساتي از خودش به خرج داد كه همه ايستاده بودند و ما رو نگاه مي كردند همونجا شيرينترين خاطره اون زمون رو واسه هم يادآوري كرديم و كلي خنديديم و . . .
آه كه چه دوراني بود چه زود گذشت
كلاس سوم 2 بودم و حسن سوم يك هر دو شاگرد اول و سر دسته كماندوهاي كلاسهامون بوديم . يك ميدان فوتبال نزديك مدرسمون بود هر روز به اونجا لشكر كشي مي كرديم و به اصطلاح دو كلاس با هم جنگ مي كرديم . هميشه هم اونا از ما كتك مي خوردند اما آخر سر صلح مي كرديم و به خونهامون مي رفتيم انگار نه انگار يكي زده و يكي خورده
يك روز كه قرار نبود جنگي باشه من و 2 تا از فرماندهان ارشد كلاس داشتيم كنار ميدان نشسته به گلي كه روييده بود نگاه مي كرديم و براي هم تفسيرش مي كرديم كه يك دفعه سرمون رو بلند كرديم و ديديم كه ما رو محاصره كردند جايي براي فرار نبود من گفتم بچه ها امروز كتك رو خورديم فقط كنار هم باشيم كه كم بخوريم اومدند جلو و حسن دستور حمله رو صادر كرد مي خواستند بريزند سرمون كه من داد زدم ، امروز كه قرارمون اين نبود ، اما مگه كسي به حرفم گوش مي كرد آي كتك خورديم اون روز البته ما هم هر از گاهي مي زديم . آخرش من خودم گفتم بابا ديگه بسته مگه چقدر مي خواهين بزنين كه ديگه حسن دستور صلح داد و رفتند اما ما از بس كتك خورده بوديم خسته و كوفته وسط ميدان ولو شديم اما فرداي اون روز حسابي تلافي كرديم . بعد از اون روزا آنقدر مادرم تو گوشم خوند كه كريم پسر خوبي و شلوغ نمي كنه كه ما هم باورمون شد و شديم پسر خوب
تو سوم ابتدايي خانم معلمي داشتيم كه بچه دار نمي شد واسه همين من رو خيلي دوست داشت و از شلوغكاريهاي من خيلي خوشش مي اومد چند بار هم از مادرم اجازه گرفت و من رو به خونشون برد . آدم خيلي با محبتي بود چه روزهايي كه نداشتيم . هميشه آرزو مي كنم كه يك بار ديگه ببينمش
همينطور كه با حسن از اون دوران تعريف مي كرديم تو كودكي غرق شده بوديم انگار واقعاً به 16 سال پيش برگشته بوديم اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم نه دروغي بلد بوديم و نه رياكاري مي كرديم و نه خيلي كارهاي ديگه .
تو اون مدتي كه با هم داشتيم صحبت مي كرديم از همه غم و قصه هاي دنيا به دور بوديم انگار نه انگار يك ساعت پيش تو خودم غرق بودم اما تا اينكه با هم خداحافظي كرديم انگار كه غم و قصه پشت در منتظر باشند باز ريختند سرم
