تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

 

امروز يكي از همكلاسيهاي كلاس سوم ابتداييم رو ديدم و تا ديدمش او را شناختم اما اصلاً منو نشناخت وقتي خودم رو معرفي كردم و منو شناخت يك احساساتي از خودش به خرج داد كه همه ايستاده بودند و ما رو نگاه مي كردند همونجا شيرينترين خاطره اون زمون رو واسه هم يادآوري كرديم و كلي خنديديم و . . .

آه كه چه دوراني بود چه زود گذشت

كلاس سوم 2 بودم و حسن سوم يك هر دو شاگرد اول و سر دسته كماندوهاي كلاسهامون بوديم . يك ميدان فوتبال نزديك مدرسمون بود هر روز به اونجا لشكر كشي مي كرديم و به اصطلاح دو كلاس با هم جنگ مي كرديم . هميشه هم اونا از ما كتك مي خوردند اما آخر سر صلح مي كرديم و به خونهامون مي رفتيم انگار نه انگار يكي زده و يكي خورده

يك روز كه قرار نبود جنگي باشه من و 2 تا از فرماندهان ارشد كلاس داشتيم كنار ميدان نشسته به گلي كه روييده بود نگاه مي كرديم و براي هم تفسيرش مي كرديم كه يك دفعه سرمون رو بلند كرديم و ديديم كه ما رو محاصره كردند جايي براي فرار نبود من گفتم بچه ها امروز كتك رو خورديم فقط كنار هم باشيم كه كم بخوريم اومدند جلو و حسن دستور حمله رو صادر كرد مي خواستند بريزند سرمون كه من داد زدم ، امروز كه قرارمون اين نبود ، اما مگه كسي به حرفم گوش مي كرد آي كتك خورديم اون روز البته ما هم هر از گاهي مي زديم . آخرش من خودم گفتم بابا ديگه بسته مگه چقدر مي خواهين بزنين كه ديگه حسن دستور صلح داد و رفتند اما ما از بس كتك خورده بوديم خسته و كوفته وسط ميدان ولو شديم اما فرداي اون روز حسابي تلافي كرديم . بعد از اون روزا آنقدر مادرم تو گوشم خوند كه كريم پسر خوبي و شلوغ نمي كنه كه ما هم باورمون شد و شديم پسر خوب

تو سوم ابتدايي خانم معلمي داشتيم كه بچه دار نمي شد واسه همين من رو خيلي دوست داشت و از شلوغكاريهاي من خيلي خوشش مي اومد چند بار هم از مادرم اجازه گرفت و من رو به خونشون برد . آدم خيلي با محبتي بود چه روزهايي كه نداشتيم . هميشه آرزو مي كنم كه يك بار ديگه ببينمش

همينطور كه با حسن از اون دوران تعريف مي كرديم تو كودكي غرق شده بوديم انگار واقعاً به 16 سال پيش برگشته بوديم اي كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم نه دروغي بلد بوديم و نه رياكاري مي كرديم و نه خيلي كارهاي ديگه .

تو اون مدتي كه با هم داشتيم صحبت مي كرديم از همه غم و قصه هاي دنيا به دور بوديم انگار نه انگار يك ساعت پيش تو خودم غرق بودم اما تا اينكه با هم خداحافظي كرديم انگار كه غم و قصه پشت در منتظر باشند باز ريختند سرم

امان از درد بزرگي امان
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:8  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

مي خواهم راه پيشرفت كاري را برايتان بنويسم

اگر در يك شركت دولتي كار مي كنيد و هيچگونه پارتي نداريد و كار زيادي هم بلد نيستيد بايد به روش زير عمل كنيد .

1 ) بايد خودتان را بيشتر از آنچه كه هستيد نشان بدهيد

2 ) زبانتان بايد خيلي چرب باشد و به راحتي بتوانيد گوش روسا را دراز كنيد

3 ) خودتون را در حد عالي از همه لحاظ نشان بدهيد

4 ) سعي كنيد در بحثهاي علمي شركت نكنيد

5 ) بايد استاد چاپلوسي و زيرآب زني باشيد كه بتوانيد در دل روسا براي خودتان جا باز كنيد

6 ) پشت سر همكارانتان بد بگوييد و تا مي توانيد موقعيت كاري آنها را خراب كنيد تا موقعيت خودتان حفظ شود

7 ) خواسته ها و سلايقتان را با سلايق روسا يكسان جلوه دهيد

8 ) در نماز جماعت در كنار روسا شركت نماييد و قبل از همه شما خواستار قبولي نمازشون باشيد

9 ) اگر امكان داشت حتما روسا را به مهماني دعوت نماييد

10 ) هر كار كوچكي را كه انجام مي دهيد با تبليغات و بزرگنمايي به روسا ارائه نماييد

۱۱ ) خودتان را در حد بالايي نشان دهيد و هيچ گاه با كساني كه كارشان را خوب بلدند نچرخيد با اين استدلال كه آنها در حد معاشرت با شما نيستند

۱۲ ) باید اطاعت کننده مطلق در برابر دستورات روسا باشید

.

.

.

و در آخر اينكه خدا را بي خيال از روسا بچسبيد كه هر چه روزيتان هست به دست آنهاست

 

اگر در يك شركت دولتي كار مي كنيد و هيچگونه پارتي نداريد ولي كارتان را خوب بلديد به روش زير عمل نماييد

اگر مي خواهيد در كارتان پيشرفت نماييد بايد به غير از اينكه كار زيادي انجام مي دهيد و خودتان را به خوبي نشان مي دهيد بايد تا اندازه اي از اعمال بالا را نيز بلد باشيد و گرنه خيلي زود زيرآبتان زده شده و موقعيت كاريتان به خطر خواهد افتاد .

 

اما اگر فردي صادق ، خداشناس و كاربلد هستيد و خودتان را به خاطر پيشرفت كاري نمي فروشيد به روش زير عمل نماييد .

هميشه به خدا توكل داشته باشيد و هيچگاه او را زا ياد نبريد كه هر چه داريم از اوست

1 ) هيچگاه كم كاري نكنيد

2 ) به بقيه ثابت كنيد كارتان را خوب بلديد

3 ) زياد حرف نزنيد

4 ) هيچ گاه از خودتان تعريف نكنيد

5 ) هر از گاهي سوابق كاريتان را به رخ دیگران بكشيد البته غير مستقيم

6 ) به ارائه كاري كه انجام داده ايد بيشتر توجه نماييد

7 ) در موقع صحبت كردن مسلط حرف بزنيد و مكثهاي كوتاه بين حرفهايتان را رعايت نماييد

8 ) از هيچ كار سختي هراس نداشته باشيد

9 ) تا مي توانيد در حيطه كاري خود مطالعه داشته باشيد

10 ) با افراد پست معاشرت نكنيد اما كاري هم نكنيد كه آنها با شما دشمني پيدا كنند

11 ) با كساني كه از نظر كاري در حد پاييني از شما قرار دارند دوستانه رفتار نماييد اما در حدي كه از دوستي شما سوء استفاده نكنند

12 ) زيرآب زني و چاپلوسي نكنيد زيرا اين دو عمل نشان دهنده ضعف شما است و حتي روسا خودشان هم مي دانند كه افرادي با اين مشخصات چگونه افرادي هستند ( اما كمتر كسي پيدا مي شود كه از چاپلوسي ديگران نسبت به خودش بدش بيايد . )

13 ) مشكلات كارتان را پيش بيني كنيد اما نه در حدي كه برايتان آزار دهنده باشد

14 ) از تحربات ديگران استفاده نماييد

15 ) به كار اشتباه ديگران نخنديد

16 ) خودتان را حامي ديگران نشان بدهيد

 ۱۷ ) هیچ گاه اطاعت کننده مطلق نباشید

۱۸ ) تا زمانی که در مورد کاری از شما نظر نخواستند نظر ندهید

۱۹ ) و خیلی کارهایی که با توجه به شرایط کاری می توان انجام داد

اين كارهاي شما و يك سري كارهاي ديگر مي تواند از شما يك الگوي بزرگ بسازد

 

اما اگر در يك شركت دولتي كار پيدا نكرديد و كار زيادي هم بلد نيستيد و پارتي هم نداريد به جاي اينكه به دنبال كار در يك شركت خصوصي بگرديد براي ياد گرفتن كاري اقدام نماييد  . حتي اگر كاري هم پيدا كرديد يا در حد خيلي پاييني خواهد بود و يا اينكه خيلي زود اخراج خواهيد شد .

و اما بهترين راه پيشرفت اين است كه بتوانيد براي خودتان كار كنيد و در اينصورت در ابتداي كار بايد سختيهاي زيادي را تحمل كنيد و بايد تا حدودي پشتوانه مالي هم داشته باشيد اما در شروع كردن اين كار نياز به اراده و پشتكار فراوان داريد و نبايد از مشكلات بترسيد

اينها نمونه اي از تجربيات و ديده هاي من در شركتهاي خصوصي و دولتي بود كه اميدوارم قابل استفاده باشد .

با آرزوي موفقيت براي تك تك شما عزيزان

 

راستی شما از کدام دسته اید و یا می خواهید باشید ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 9:42  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

يك سنگ كافي است تا شيشه اي را بشكند

يك جمله كافي است تا دلي را بشكند

يك ثانيه كافي است تا عاشق شوي

يك دوست كافي است براي زندگي در طول تمام عمر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:37  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

سلام

دوست عزيزي زحمت كشيدند و اين متن رو برام نوشتند كه خيلي برايم جالب بود اميدوارم شما هم استفاده كنيد . با تشكر از اون دوست عزيز

 

آقا کریم از من خواستن که تلخ و شیرین دوم رو بنویسم، زندگی خود من خیلی فراز و نشیب نداشته و تقریباً خیلی آروم گذشته نکته ی خاصی توش نمی بینم که ارزش گفتن داشته باشه.

اما دوستی دارم به نام مینو که چند ماه از من بزرگتره و از بچگی با هم بزرگ شدیم، دختر صبور و مهربونی بود. ماجرای عجیبی براش اتفاق افتاد که براتون خلاصه میکنم:

حدود سه سال پیش برای مینو خواستگاری اومد به اسم امیر که پسر موقر و خوبی بود، اصیل و خانواده دار؛ خانواده ی مینو هم که مورد مناسبی به نظرشون اومده بود با ازدواجشون موافقت کردن و قرار بر این شد که نامزد کنن و بینشون صیغه ی محرمیت خونده بشه و بعد از کنکور جشن عقد و عروسی بگیرن.

مینو از سنگینی و وقار امیر خیلی خوشش میومد و امیر رو واقعا از صمیم قلب دوست داشت اما از همون اول هم از اینکه امیر خیلی باهاش نمی جوشه و حتی ازش فرار میکنه خیلی گله می کرد، من که برخوردهای امیرو می دیدم اصلاً نمی تونستم باور کنم که این دو تا زن و شوهرن و بیشتر رفتارهای امیر شبیه به غریبه ها بود. بعد از چند وقت که امیر اصرارهای مینو رو میبینه یه بیماری عجیب و غریب رو بهانه می کنه که من اسمشو میذارم " زن گریزی " که روانشناس ها به مینو گفته بودن که از هر چند میلیون مرد یکیش ممکنه (تازه ممکنه!!) این بیماری روانی رو داشته باشه.

دو سال تمام کار مینو شده بود گریه کردن و بردن امیر از این روانشناس به اون روانپزشک و از اون دکتر به این بیمارستان بلکه مشکل حل بشه.

تو این مدت میدیدم که مینو چه زجری می کشه، هر کاری می کرد تا نامزدش رو نسبت به خودش گرم کنه اما فایده نداشت.

چند هفته ی پیش، شاید 2 یا 3 ماه پیش مینو مستاصل اومد خونه ی ما و تعریف کرد که

دعواشون شد و مثل اینکه مینو گفته بوده که اگر من رو می خوای باید دست از این مسخره بازی ها برداری  و گفته بوده که می خواد ازش کام بگیره و اینکه یا خواسته ی مینو رو انجام میده یا باید فراموش کنه که مینو هم وجود داشته.

شب که یه مقدار آروم تر شد و حالش بهتر شد از پدرم خواستم که مینو رو ببره خونه ی خودشون اما نیم ساعت بعد آشفته تر از قبل برگشت خونه ی ما.

امیر حلقه ی نامزدیشون رو همراه با یه نامه فرستاده بوده خونه ی مینو اینا. نامه رو دقیقاً یادم نیست اما مضمونش این بود که " مینوی عزیز متاسفم برای همه ی عذاب هایی که برای تو داشتم و دیگه نمیتونم ببینم که به خاطر من اذیت میشی. خداحافظ "

اینم بگم که مینو یه برادر کوچک تر داره به اسم محمد که با اینکه سنش کمه ولی هیکل خیلی درشتی داره و خیلی هم جذبه داره طوریکه حتی من هم ازش حساب می برم ;) البته محمد به شدت به من و مینو وابسته هست و بچه تر که بود با ما خاله بازی میکرد و هرجا که ما میرفتیم باهامون میومد، محمد وقتی نامه رو میبینه میره و یه کتک مفصل امیرو میزنه و حسابی خدمتش میرسه ( اینو گفتم چون شنیدنش تو اون حال و هوا دل منو یه کم خنک کرد )

تا چند وقت مینو واقعاً دیوونه شده بود، از اون طرف هم امیر به خاطر فشار عصبی و ضعف بیهوش شده بود و بیمارستان بستری بود، مینوی بیچاره با اینکه خودش هم حال خوشی نداشت تقریباً هرروز میرفت بیمارستان و به امیر سر می زد، وقتهایی هم که من مانع میشدم که بره دیدن امیر میگفت که درست نیست که یه دفعه ولش کنه اونم حالا که بیمارستانه.

اتفاق های اون چند وقت زیاد مهم نیستن تا شب عید قربان که مادر و خواهر امیر میان خونه ی مینو اینا (خدا وکیلی مامان امیر زن خوبیه، تقریبا از همون اول می گفت که حالا که امیر داره خودشو ناز می کنه و تو رو نیاز، ولش کن) شب امیر میاد دنبال مادرش اینا تا برشون گردونه خونه، وقتی خاله سیمین (مامان مینو) تعارف می کنه که بره بالا امیر هم از خدا خواسته (احتمالاً دلش برا مینو یه ذره شده بوده) میره بالا. داشته با مینو احوال پرسی میکرده (مینو هم طبق عادتی که داره نمیتونه هیچکسی رو ناراحت ببینه و همه ی سعیشو می کنه که طرفو شاد کنه) وقتی هم که میبینه امیر خیلی پکره و گرفته هست به شوخی بر میگرده میگه که "محرم و نامحرمی گفتن. اصلاً مگه خودت ناموس نداری؟ چه معنی داره حال دختر مردمو می پرسی؟ " که مثل اینکه امیر میزنه زیر گریه، ماجراهای اون شب رو درست برای من تعریف نکرد من هم که دیدم دوست نداره راجع بهش حرف بزنه زیاد سوال پیچ نکردمش فقط اینو فهمیدم که امیر یه دختری رو می خواسته که پدر امیر مخالفت میکنه و دختره هم ازدواج میکنه، امیر برای اینکه دختره رو فراموش کنه با اولین کسی که خواهر امیر پیشنهاد میکنه و خانواده هم موافقن (یعنی مینو) نامزد میکنه، بعد هم که احتمالاً میبینه که نمیتونه اون دختر رو فراموش کنه و مینوی ما از سرش زیادیه و نمیتونه خودشو راضی کنه که نجابت یه دخترو بخاطر خودخواهی خودش خراب کنه اون بهانه ها رو دست و پا میکنه و با مینو که همسرش حساب میشده زیاد صمیمی نمی شده.

چیزی که خیلی حرص منو در میاره اینه که همون شب امیر به مینو گفته بوده که " تو چرا اینقدر احمقی که سعی میکنی خودتو بخاطر بقیه اذیت کنی، تقصیر خودته اگه اینقدر خوب نبودی مطمئن باش تا حالا بچه هم داشتیم "

مینو هم با هرچی دستش میرسه میفته به جون امیر و هرچی تو دلش بوده رو سرش خالی میکنه، چنان زده بود که بینی امیر شکسته بود (فکر کنم اگه من بودم پسره که سهله مادر و پدرشم خفه می کردم که می دونستن و نگفتن) بعد هم میره توی آشپزخونه و درو روی خودش می بنده و هرچی قرص دم دستش بوده می خوره ( راستش داستانک خودکشی تو بیمارستان به ذهنم رسید، مینویی که بهترین روزای عمرمون با هم بودیم بیهوش افتاده بود و من فقط می تونستم گریه کنم ) الآن حالش خوبه اما یه جورایی زیادی تو خودشه، خونه ی ما که اصلاً نمیاد، من هم که میرم خونشون یا اصلاً حرف نمی زنه یا جواب های سربالا میده، و برعکس همیشه به جای اینکه بگه حالا بیشتر بمون خیلی راحت میگه می خوام استراحت کنم میشه بری؟!

 

ماجرای عجیبیه اما درست بیخ گوش من تو همین شهر مزخرف تهرون اتفاق افتاد. چیزی که برام قابل فهم نیست اینه که چرا این اتفاق ها باید برای کسی بیفته که همیشه برای کمک به بقیه سعیشو میکرد.

دنیای نامردیه. آدماش هم نامردن. یا باید بزنی یا می زنن تو سرت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 0:12  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

مردي كه تمام سختيهاي روزگار را چشيد ، مردي كه در جواني پدر ومادر خود را يكباره از دست داد ، مردي كه از اوج غنا به اوج فقر رسيد ، مردي كه تك تك چروك صورتش بيانگر سالها سختي است ولي با تمام سختيها هيچگاه آه هم نگفته بود اما تنها با يك تهمت ناروا راهي بيمارستان شد .

در يك لحظه كوتاه حاصل عمرش را از فكرش گذراند ولي حتي نتوانست براي اولين بار بگويد آه .

علي در 23 سالگي پدر و مادر خود را از دست داد و براي خواهر و برادر كوچكترش پدري كرد و حتي به خاطر آنان تا 35 سالگي ازدواج نكرد  تا اينكه خواهرش به خانه بخت رفت و برادر كوچكترش هم ازدواج كرد و كل داراييشان را كه مقداري از پدرش مانده بود و بقيه را با تلاش و زحمت فراوان جمع كرده بود بين خودش و خواهر و برادرش عادلانه تقسيم كرد .

علي بعد از ازدواج هم باز خواهر و برادرش را هيچ گاه تنها نگذاشت و مشكل گشاي هميشگي آنان بود .

او به تجارت فرش مشغول بود و از تاجراي معتبر اين رشته در كل ايران به شمار مي رفت . از شهرهاي مختلف فرش مي خريدند و به خارج از كشور صادر مي كردند . شريكي داشت به نام رضا كه اكثراً كارهاي خارج از كشور با او بود و او فرشها را براي فروش به خارج از كشور مي برد . 14 سال پيش آنها كلي فرشهاي گران قيمت از شهرهاي مختلف خريداري كرده بودند و براي بيشترشان چك داده بودند رضا آنها را براي فروش به كشور آلمان فرستاد و خود نيز راهي آلمان شد اما ديگر خبري از او نشد و با كلي پيگيري بعد از 2 ماه خبر رسيد كه رضا در آلمان كشته شده و هيچ خبري از پول فرشها كه فروخته شده بودند نيست .

علي ميان آسمان و زمين مات و مبهوت مانده بود از طرفي نگران خانواده رضا بود و از طرف ديگر نگران جور كردن پول فرشهايي كه با چك خريده بودند و كم كم به تعداد چكهاي برگشتي اضافه مي شد به ناچار كل دارايي خود را فروخت و از تمام آن همه مال و منال تنها زمين برهوتي كه از تقسيم ارث پدري به او رسيده بود ماند آن هم به اين خاطر كه كسي حاضر نبود براي آنجا پولي خرج كند چون همه مي گفتند كه آنجا بيابان است و به درد نمي خورد .

علي تمام قرضهايش را داد و با تمام اصرارهاي آشنايان و اقوام از آنها كمك نگرفت و براي اينكه مورد ترحم ديگران نباشد از تبريز به شبستر رفت و در آنجا خانه اي را اجاره كرد و در سن 66 سالگي خانه نشين شد و به كمك پسراش امرار معاش مي كرد و به اين صورت 3 سال در اوج تنگدستي به سر برد تا اينكه در سال 73 قيمت زميني كه تا آن زمان بيابان به حساب مي رفت يك دفعه بالا كشيد و علي آن زمين را كه در حدود 500 متر بود به ۳ ميليون فروخت و با پول آن كارگاه تراشكاري راه انداختند و پسراش كارگاه رو مي چرخاندند . كارشان رونق گرفت و دوباره به تبريز برگشتند و كارشان را بيشتر گسترش دادند تا اينكه دوباره به وضعيت قبلي خود برگشتند . علي در طول 3 سال تنگدستي و بدبختي هيچگاه ناشكري نكرد و هميشه مي گفت اين يك آزمون الهي است و حتما حكمتي در آن است چه شبهايي كه نخوابيد و چه روزهايي كه از روي خجالت خانه را ترك نكرد .

4 روز پيش خواهر و برادر علي كه در زمان تنگدستي او حتي ناني هم به او كمك نكردند به خانه او آمدند و ادعا كردند كه علي از بابت همان زميني كه از ارث پدري براي علي مانده بود و كسي حاظر به خريد آنجا نمي شد سر آنها كلاه گذاشته و ارث پدري رو مساوي تقسيم نكرده و بايد سهم آنها را بدهد .

علي تا اين حرفها را شنيد از خشم صورتش سرخ شد اما باز به حرمت پدر و مادرش چيزي به آنها نگفت و تنها جمله اي كه گفت اين بود از خانه من برويد بيرون . آنها چون تا به حال علي را در اين حالت نديده بودند واقعاً ترسيدند و از خانه علي رفتند .

3 ساعت از آن ماجرا مي گذشت اما علي يك كلمه هم حرف نمي زد حالت خيلي عجيبي داشت انگار نشسته مرده بود . تا اينكه علي بيهوش به زمين افتاد  پسر كوچك علي كه هنوز مجرد است و با آنها زندگي مي كند او را به بيمارستان مي رساند و متوجه مي شوند كه او سكته قلبي كرده است و امروز بعد از 4 روز به هوش مي آيد و پزشك معالجش مي گويد كه ديگر خطر رفع شده است و مي تواند 2 يا 3 روز ديگه مرخص شود .

اينها تنها اندكي از سختيهاي علي و خانواده اش كه تا به حال متحمل شده اند بود اما گفتني بسيار است كه ديگر چشمان خيس اجازه نمي دهد .
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 22:32  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  |