رفتارش عوض شده بود ديگه صلابت قبل رو نداشت كم حرف بود ولي كم حرف تر شده بود هر موقع كه مي ديدمش احساس مي كردم كه مي خواهد چيزي را بگويد اما نمي تواند همش تو خودش بود
يك روز كه رفته بودم خونشون با هم رفتيم تو اتاقش تا بهم اتوكد رو ياد بده يكمي كه كار كرديم چون مادر بزرگ خونه نبود خودش رفت تا ميوه و شربت بياره كه يكم دير كرد من هم فضوليم گل كرد و شروع كردم به زيرو رو كردن كامپيوترش كه ديدم يك پوشه داره به اسم خاطرات كه رفتم سربختش
تو اون پوشه يك فايلي بود به اسم رفت كه نظر من رو به خودش جلب كرد و من هم شروع كردم به خوندن اون . هر قدر كه پيش مي رفتم تعجبم بيشتر مي شد . زود كپي كردم تو فلش مموري كه بعداً تو خونمون بخونم آخه خيلي جالب بود
وقتي رفتم خونمون قبل از همه چيز شروع كردم به خوندن بقيه داستان كه اون رو به صورت خلاصه واستون مي نويسم .
فروردين سال 1382 در يك شركت قالبسازي بلور و شيشه به عنوان طراح شروع به كار كردم 3 روز از كارم گذشته بود كه براي گرفتن كپي كه تو اتاق منشي شركت بود رفتم . در زدم و با متانت سلام و احوالپرسي كردم اما زياد تحويلم نگرفت من هم بي تفاوت كپيها رو گرفتم و به اتاقم برگشتم .
چند بار اين عمل تكرار شد از بي محلي كردنش بدم مي اومد انگار دشمنش رو مي بينه احساس مي كردم كه دوست نداره به ديگران احترام بزاره واسه همين هم اصلاً محلش نمي گذاشتم و مثل خودش رفتار مي كردم تا اينكه كم كم رفتارش عوض شد اما من باز همان طور باهاش برخورد مي كردم چند ماه از كار كردن من در آن شركت گذشت و او حسابي عوض شده بود و هر دفعه كه من به اتاقش مي رفتم سعي مي كرد به بهانه هاي مختلف با من حرف بزنه كه من هم سعي مي كردم با كوتاهترين جمله جوابش رو بدم اين دفعه اون از بي محلي من ناراحت مي شد و اين رو مي شد تو صداش فهميد .
او از فاميلهاي رئيس شركت بود و چون تو خونه حوصله اش سر مي رفت و به همه خواستگاراش هم جواب منفي مي داد قرار بود براي مدتي تو اين شركت كار كنه
من رو به بهانه هاي مختلف از جمله خرابي كامپيوتر به اتاقش صدا مي كرد من هم مي رفتم تا مشكلش رو حل كنم اما اصلاً بهش نگاه نمي كردم و سعي مي كردم كه خيلي كم حرف بزنم
همينطور روزها يكي پس از ديگري مي گذشت و رفتار اون نشان مي داد كه به من علاقهمند شده و بعضي مواقع هم در مورد خانواده ام مي پرسيد حتي آدرس خونمون رو هم از حسابدارمون پرسيده بود .
حسابدارمون مردي بود 38 ساله كه رابطش با همه خوب بود و راحله تو شركت غير از من تنها با او صحبت مي كرد حتي با خانم حسابدارمون دوست بودند
من و حسابدارمون با هم رابطه نزديكي داشتيم و غذامون رو تو اتاق من باهم مي خورديم يك روز اومد تو اتاقم و در مورد علاقه راحله با من صحبت كرد من هم از خجالت فقط سرخ مي شدم و جوابي براش نداشتم
خودم هم از رفتارش فهميده بودم اما اصلاً به روي خودم نمي آوردم و همين مسئله خيلي ناراحتش مي كرد .
راحله دختر با حجب و حيايي هست و از نظر زيبايي اصلاً حرف نداره
رفته رفته من هم بهش علاقه مند شده بودم و حسي را كه تا آن زمان تجربه نكرده بودم بهم دست داده بودديگه شيفتش شده بودم اين دفعه ديگه من سعي مي كردم به بهانه هاي مختلف به ديدنش برم اما هيچگاه نتونستم به چشماي زيباش زل بزنم و با چشمام بهش بگم كه دوست دارم . علاقمون به هم خيلي زياد شده بود تا اينكه يك روز صحبت از خونه شد و از من پرسيد خونه اي واسه خودت گرفتي كه وقتي ازدواج كردي بري توش من هم گفتم كه به مادرم قول دادم كه تا عمر دارم از كنارش نرم آخه مادرم مريض بود و به من خيلي وابسته شده بود طوري كه پدرم به من حسوديش مي شد . تا اين جواب من رو شنيد رنگش پريد . گفت اين روزا هيچ دختري خونه پدر شوهر نمي مونه چي كار مي خواهي بكني ؟ من هم به شوخي گفتم كه اگه پيدا شد ازدواج مي كنيم اگر هم پيدا نشد مجردي هم كه بد نيست مي مونيم . بعد ازش پرسيدم تو چي جواب داد من حوصله پدر و مادر خودم رو هم ندارم و يك سري چيزهاي ديگه اين جوابش بدجوري حالم رو گرفت اصلاً فكر نمي كردم چنين جوابي به من بده .
انگار آب سرد رو سرم خالي كرده باشند ناراحت اومدم پايين و ديگه بعد از اون روز سعي مي كردم كه ازش دوري كنم . واسم خيلي سخت بود كه فراموشش كنم چون خيلي دوستش داشتم او هم نمي تونست از من دست بكشه و چون مي ديد من ديگه زياد اتاقش نمي رم به بهانه هاي مختلف مي اومد اتاق من و سعي مي كرد كه با من حرف بزنه . اين روزها خيلي به من سخت گذشت . همينطور چند روزي سپري شد تا اينكه يك روز يك برگ كاغذ كه روش چيزهايي رو نوشته بود به من داد و گفت كه اين بيتها رو دوستم داده و مي خواهد كه براش با چليپا بنويسم اما من بلد نيستم اگه مي شه شما برايم تايپش كنيد من هم كاغذ رو گرفتم ديدم كه اين بيتها رو روش نوشته :
تو خود گفتي كه در قلب شكسته خانه داري
شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن
يك بيت ديگه هم نوشته بود :
باز آي باز آي هر آنچه هستي باز آي
گر كافر و گركه بت پرستي بازآي
تا خوندم يك طوري شدم بهش گفتم كه من چليپا رو مي آورم خودتون بنويسيد . گفت من بلد نيستم شما بنويسيد گفتم چيزي نداره كه يكم ور برين ياد مي گيرين . برگشت گفت شما بنويسين من نمي تونم بنويسم . آخرش تو رو درواسي موندم و قبول كردم . تو خونه واسش نوشتم اما مي دونستم كه منظورش از دادن اون شعرها چي بود . نوشتم و بهش دادم و گرفت و نگاهي كرد و گذاشت روي ميز و برگشت بهم گفت خوندينش گفتم آره برگشت گفت كاش شما هم يك بيتي از خودتون بهش اضافه مي كردين . گفتم آخه چي اضافه مي كردم مگه دوستتون اينها رو نمي خواست گفت چرا . و ديگه چيزي نگفت . برگشتم اتاقم اما ديگه دل تو دلم نبود . تلفن زنگ زد برداشتم او بود با يك لحن عجيبي گفت يك فكس دارين اگه مي شه بيايين بگيرين من هم رفتم تا فكس رو بگيرم .
رفتم تو. اتاقش گفت فكس بهانه بود مي خواستم باهاتون حرف بزنم گفتم بفرماييد اول چند بار من ومن كرد ، گفتم حرفتون رو بزنيد گفت من به شما علاقه دارم و تا حالا چند تا خواستگارم رو به خاطر شما جواب كردم . خشكم زد سر درد عجيبي گرفتم به طوري كه خودش هم نگران حالم شد نمي دونم چطوري به اتاقم برگشتم . دوباره زنگ زد و از من جواب خواست و من با اينكه خيلي بهش علاقه داشتم اما بنا به دلايلي كه داشتم به خاطر خودش نمي تونستم بهش جواب مثبت بدم و هر دفعه تفره مي رفتم تا اينكه مجبور شدم رفتم اتاقش و همه چيز رو بهش گفتم و سعي كردم قانعش كنم و بهش گفتم كه تو نمي توني با شرايط من كنار بياي و اذيت مي شي اما من هر چي گفتم قبول نمي كرد و باز حرف خودش رو مي زد . قهر كرد و از شركت هم مرخصي گرفت و رفت . وسط جهنم تنها موندم نمي دونستم چي كار كنم رفتم به خونمون و بعد از كلي فكر و خيال به اين نتيجه رسيدم كه هر چي قرآن بگه . رفتم پيش شيخ محمد و ازش خواستم برام استخاره كنه و اونم بعد از اينكه وضو گرفت و . . . اومد نشست تا استخاره كنه . قرآن رو باز كرد و چند آيه اي را خواند گفت نمي دونم نيتتت چيه اما خيلي بد اومد اين كار رو نكن . دلم يك چيز مي گفت و عقلم يك چيز ديگه تا صبح نتونستم بخوابم و همينطور سردرگم مونده بودم اما ديگه چون بد اومده بود به خودم مي گفتم كه خدا كه بد من رو نمي خواهد واسه همين ديگه تصميم گرفتم هر طور شده راضيش كنم اما نمي دونستم چطوري .
حوصله سر كار رفتن رو نداشتم زنگ زدم شركت و مرخصي گرفتم يك ساعتي گذشته بود كه تلفن زنگ زد برداشتم ديدم حسابدارمون هستش گفت كه راحله هم نيومده و كلي از خوبيهاي راحله برام تعريف كرد . من هم گفتم مي دونم دختر خيلي خوبيه اما به اين دلايل نمي تونم باهاش ازدواج كنم و همه چيز رو بهش گغتم اون قانع شد و گفت كه با راحله حرف مي زنم و سعي مي كنم كه قانعش كنم .
زنگ زدم به راحله اما گوشي رو خواهر راحله برداشت او هم من رو مي شناخت چون راحله در مورد من باهاش حرف زده بود . گفت كه راحله مريضه نمي تونه حرف بزنه خيلي اصرار كردم تا گوشي رو به راحله بده تا اينكه او هم راحله رو راضي كرد تا به حرفام گوش كنه اما باز من هر چي گفتم قانع نشد . به خواهرش هم توضيح دادم تا شايد اون بتونه قانعش كنه اما كاري نتونسته بود انجام بده . 15 روز به شركت نيومد و تو اين 15 روز هر روز چند بار بهش زنگ مي زدم و با كلي التماس راضيش مي كردم كه به حرفام گوش بده تا اينكه يك روز تو خيابون راحله و خواهرش رو ديدم كه از روانپزشك مي اومدند رفتم جلو و بهشون سلام كردم خواهر راحله جوابم رو داد اما راحله انگار نه انگار من رو مي شناسه هر طوري بود راضيش كردم كه به حرفام گوش بده رفتيم تو ماشينه اونا نشستيم و شروع كرديم به صحبت سه ساعت طول كشيد تا اينكه راحله حرفام رو قبول كرد . دو روز بعد زنگ زده بودم تا حال راحله رو بپرسم كه خواهر راحله گفت كه راحله خواستگار داره كه خودشم مهندس مكانيك هستش . گفت كه باباش واسه تحقيق رفته اما چيز خاصي نتونسته بدست بياره . گفتم كه من مي رم واسه تحقيق . قبول نمي كرد مي گفت زحمت مي شه واستون اما با اصرارهاي من قبول كرد كه من واسه تحقيق برم .
هم به خودم مي خنديدم و هم به خودم گريه مي كردم دلم باهاش بود اما نمي تونستم داشتم ديوانه مي شدم . خلاصه رفتم واسه تحقيق آخرش فهميدم كه خواستگار راحله يكي از دوستان خودمه . پسر خيلي خوبيه واسه همين خيالم راحت شد . اومدم و جريان رو به خواهر راحله تعريف كردم .
دنباله داستان ديگه نبود اما خيلي دوست داشتم بدونم كه آخرش چي شد رفتم خونه پدربزرگ عموجونم نبود منتظر موندم تا بياد . بعد از نيم ساعت اومد رفتيم تو اتاقش و كم كم قضيه كش رفتن داستانش رو بهش گفتم چون من رو خيلي دوست داره چيزي نگفت اما نگاهي كرد كه اگه هزار تا فوش مي داد بهتر بود و در آخر فقط گفت كه نبايد مي خوندي و ناراحتي از قيافه اش مي باريد اما من شروع كردم به بدست آوردن دلش و موفق هم شدم از بس اصرار كردم كه عموجون جان ميترا من رو ببخش و يك بار بخند كه آخرش گفت بخشيدمت و خنديد و حالا با كمال پر رويي شروع كردم به اصرار براي گفتن بقيه داستان كه در آخر راضي شد كه بقيه اش رو بگه حالا گوش كنيد به بقيه داستان .
چند روزي گذشت و خبردار شدم كه راحلهقبول كرده و قرار شده كه قبل از عيد عقد كنند تو ظاهر خودم رو شاد نشون مي دادم اما درونم يك چيز ديگه اي مي گفت . به شدت دنبال يك شغل جديد بودم تا از اونجا برم . چند جا فرم پر كرده بودم و تو يك شركت از من مصاحبه هم كرده بودند تا اينكه بيست و هفتم اسفند زنگ زدند كه شما مي تونيد از چهارده فروردين بيايين سر كار و فردا بايد براي عقد قرارداد بيايين
فرداي اون روز رفتم و قرارداد بستم و از شركت هم استعفاء دادم . استعفام رو قبول نمي كردند اما تونستم راضيشون كنم كه از اونجا برم مي گفتند حداقل تا 13 بيا اما گفتم كه نمي تونم و تصفيه كردم و با همه خداحافظي كردم و اومدم خونه
با تعجب پرسيدم عموجون مگه كارت رو عوض كردي گفت آره . تا اون روز هيچكس از خانواده نمي دونست كه عموجون شغلش رو كه خيلي هم دوست داشت عوض كرده
عموجون مي گفت تازگيها از سر كار بر مي گشتم كه راحله رو با خواهرش ديدم خواستم راهم رو عوض كنم كه من رو نبينند اما ديدم خواهر راحله داره صدام مي كنه . رفتم جلو و سلام كردم و احوالپرسي و از بابت تمام مشكلاتي كه براشون پيش آورده بودم ازشون معذرت خواستم . راحله برگشت گفت ما بايد از شما معذرت بخواهيم گفت ببخشيد كه خيلي اذيتتون كردم و بابت زحمتي كه بهتون داديم از شما متشكريم . گفتم من كه كاري نكردم . برگشت گفت همه چيز رو مي دونم يه نگاه اعتراض آميز به خواهر راحله كردم و بعد از رد و بدل شدن حرفامون از هم خداحافظي كرديم و رفتند اما من خشكم زده بود نمي تونستم از جام حركت كنم .
عموجون مي گه اون روز از همون روزهايي كه تو اينترنت هم با همه دعوا كردم البته من اون روزها نمي دونستم كه عموجونم وبلاگ مي نويسه اين مطلب رو هم با فضولي كشف كردم .
كلي اصرار كردم تا عموجون قبول كرد كه من اين ماجرا بنويسم و تو وبلاگ بذارم
راستي وقتي اين ماجرا رو هم با عمه مطرح كردم دعوايي بين عموجون و عمه درگرفت كه چرا عموجون اين قضيه رو به عمه نگفته . عمه هم خيلي افسوس مي خورد كه چرا دير فهميده همش به عموجون مي گفت تو ديوانه اي ديوانه عموجون هم فقط مي خنديد و به من مي گفت مي دونم باهات چي كار كنم
گفتم عموجون مي خواهي چي كار كني ؟ يواشكي يك سيلي بهم زد و بعد هم پيشانيم رو بوسيد و گفت همين .
ببخشيد كه خيلي طولاني شد تازه مي خواستم خلاصه كنم
همينجا مي خواهم از عموجون گلم كه به اندازه دنيا دوستش دارم تشكر كنم كه اجازه دادند اين ماجرا رو من تو وبلاگ بنويسم .
فقط مي گم : عموجون به همان اندازه اي كه دوستم داري دوست دارم چون مي دونم دوست داشتن تو حدي نداره
با تشکر میترا
