راهي شدم راهي سرزمين ناشناخته سرزميني كه از شنيدن نامش تنم مي لرزيد
تا در اين سرزمين پا گذاشتم خود را گم كردم . همه چيز پيدا كردم اما هنوز در جستجوي خود آواره ام
از اين و آن نشاني خود را مي پرسم همه نشانم مي دهند اما با خود مي گويم من كه اين نبودم و اگه اين نيستم پس من كيستم ؟
باز در پي خود راهي شدم
مرد پيري را ديدم كه چهره روباه بر تن داشت پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه به چهره روباه
پرسيدم چهره من چيست ؟ گفت برو مي بيني
مرد ديگري را ديدم در چهره گرگ پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه به چهره گرگ . پرسيدم پس من كيستم ؟ گفت برو مي بيني
مردي را ديدم در چهره شغال پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه در چهره شغال پرسيدم پس من كيستم ؟ گفت برو مي بيني
مرد ديگري را ديدم با چهره بره پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه در چهره بره . گفتم پس من كيستم ؟ گفت برو خودت مي بيني
هزاران نفر را ديدم با چهره هاي مختلف اما باز خود را نيافتم
