تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

 

راهي شدم راهي سرزمين ناشناخته سرزميني كه از شنيدن نامش تنم مي لرزيد

تا در اين سرزمين پا گذاشتم خود را گم كردم . همه چيز پيدا كردم اما هنوز در جستجوي خود آواره ام

از اين و آن نشاني خود را مي پرسم همه نشانم مي دهند اما با خود مي گويم من كه اين نبودم و اگه اين نيستم پس من كيستم ؟

باز در پي خود راهي شدم

مرد پيري را ديدم كه چهره روباه بر تن داشت پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه به چهره روباه

پرسيدم چهره من چيست ؟ گفت برو مي بيني

مرد ديگري را ديدم در چهره گرگ پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه به چهره گرگ  . پرسيدم پس من كيستم ؟ گفت برو مي بيني

مردي را ديدم در چهره شغال پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه در چهره شغال پرسيدم پس من كيستم ؟ گفت برو مي بيني

مرد ديگري را ديدم با چهره بره پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو مني اما نه در چهره بره . گفتم پس من كيستم ؟ گفت برو خودت مي بيني

هزاران نفر را ديدم با چهره هاي مختلف اما باز خود را نيافتم

به شب تاريكي رسيدم با هزاران ستاره درخشان پرسيدم من كيستم ؟ گفت تو شبي . گفتم پس تو كيستي ؟ گفت من توام . گفتم اين ستاره ها چيست ؟ گفت اينها چهره هاي تواند كه در شب ستاره اند و در روز حيوانات درنده و زيبا نما
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:59  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

آفتاب شب تارم طلوع كرد مرا روحي دوباره ساز نمود و عشق را برايم از نو نواخت

رنگ زندگانيم را سبز و شب آرامشم را آبي زد

پرواز را برايم سهل و افتادن را برايم شيرين كرد

عشق دوباره متولد شد

تا تو چشمانت را باز كردي دنيا برايم رنگي دگر گرفت

تو مي توانستي شوق پرواز را از چشمان ترم بخواني

من كه گفته بودم بودن تو هستي و نبودت زوال عمر من است

 

از فراغت پير شدم مي داني با من چه كردي ؟

 

وقتي وارد اتاق شدم مثل آدمهاي منتظر شكه شد اما نتوانست برخيزد چشمان زيبايش را باز كرد و به من زل زد . مانده بودم كه چه بگويم زبانم بند آمده بود .

در كنارش ايستادم و پيشانيم را روي پيشانيش گذاشتم اما باز نتوانستم چيزي بگويم لبهايم مي لرزيد و تنها توانستم بگويم خدايا شكرت

 

ميترا 27 فروردین وقتي از پياده رو رد مي شد با يك ماشين سواري تصادف كرد و با ضربه اي كه به سرش وارد شده بود تا چند روز پيش تو كما بود اما خداوند او را دوباره به ما برگرداند .

تا چند روز پيش پزشك معالجش مي گفت كه فقط 20 درصد امكان زنده موندنش هست اما حالا ديگه خطر كلاً رفع شده و تا چند روز ديگه احتمالاً بعد از عمل دست و پاش از بيمارستان مرخص مي شه .

تو اين روزها تنها كاري كه از دستمان برمي اومد دعا بود و بس

از عزيزاني كه به ياد ما بودند و براي سلامتي ميترا دعا كردند بخصوص از خواهر عزيزم زینب کمال تشکر را دارم و برايشان آرزوي سلامتي و موفقيت می کنم .

خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 20:51  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

برخيز اي آرام جانم

برخيز اي ماه تابانم

برخيز و مرا نگاه كن كه چگونه بي جانم

برخيز كه اين خواب آرامشگر تو نيست

تو را چشم به راهم

آتش فراغت جانم را مي سوزاند

تو را چه شده است اي دنياي وفا ؟

آن خنده نازت كه روحم را از تنم مي گرفت كجا رفت ؟

آن صداي پرآوازت كه دل از دنياي من مي برد كجا رفت ؟

آن چهره زيبايت كه خستگي از تن مي گرفت كجا رفت ؟

برخيز و بيا كه من بي تو مي ميرم

چشمانت را باز كن كه بي حضور نگاهت مرا عمري نيست

برخيز و صدايم كن برخيز
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:44  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  |