تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

 

بعضي از انسانها در طول روز چند بار رنگ عوض مي كنند .

صبح اول وقت بدون رنگ

در ديدار با زيردستان قرمز

در همكاري با هم پايه ها سفيد

و در كنار رؤسا سبز سبز

 

هنگامي كه قرمزند كسي را بالاتر از خود نمي بينند و ادعاي خداوندي دارند .

وقتي كه سفيدند  خود را همكار مي دانند .

وقتي كه سبزند بنده صالح او مي شوند .

 

عمر قرمزي در حد غرور است ، مثال شير

عمر سفيدي در حد توان مثال درخت

ولي عمر سبز بودن به اندازه طول عمر كلاغ با همان كيفيت

 

اين انسانها نه ديروز را داشتند ، نه امروز را دارند و نه فردا را خواهند داشت . اما هميشه خود را مالك ديروز ، امروز و فردا مي دانند .

اين افراد هيچ گاه اعتباري ندارند و حتي رؤسا هم براي آنها احترامي قائل نيستند .

اين افراد تا حدي رنگ عوض مي كنند كه در آخر رنگ خود را فراموش كرده  و تبديل مي شوند به آبي كه بعد از استفاده نجس است .

 

بدترين رنگ بودن ، بهتر از رنگارنگ بودن است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 20:44  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

روبروي مادرم ايستادم و به چشمانش خيره شدم نه او چيزي گفت و نه اينكه من توانستم چيزي بگويم . اما هم او فهميد من چه چيز مي خواستم بگويم و هم من آنچه را كه مي خواستم گفتم .

 

براي قدرداني از مادر زبان خيلي ناتوان است .

 

مادر مفهوم كامل شده عشق است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:35  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

ديروز وقتي شنيدم شوكه شدم اصلا باورم نمي شد چند بار گفتم جدي مي گي ؟ گفت آره . خشكم زده بود يعني چي ديروز اينجا بود .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:59  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

سلام عزيزان

اول از همه از لطف تمام عزيزان متشكرم . از اينكه به ياد من بودين و من را در دعاهاتون فراموش نكردين ممنونم و دستتان را مي بوسم .

با يادداشتهاي محبت آميزتان من را شرمنده كردين واقعا نمي دونم با چه زباني از شما تشكر كنم .

مخصوصا از تانی عزیز ، شهربانوی عزیز ، زینب عزیز ، گل سرخ عزیز ، اینویزیبل عزیز و رز عزیز كمال تشكر را دارم و از دور همه تان را مي بوسم .

و فقط مي تونم بگم دوستتنون دارم الهي كه هميشه سالم و سرحال باشين .

 

من مرگ را حس كردم و از بين هست و نيست به زور توانستم هست را انتخاب كنم انگار مدتي از زندگي به دور بودم و اينو فهميدم كه مرگ چقدر به ما نزديكتر است .

جاتون خالي به خاطر نذر پدربزرگ اولين روزي كه بدون عصا راه رفتم راهي مشهد شديم .

عجب روزهايي بود انگار زندگي تازه اي به من هديه شده بود تا به حال خودم را به خدا اينقدر نزديك حس نكرده بودم اما اينم بگم كه نيومدن عمو كريم مشكلاتي رو واسمون ايجاد كرد كه تو پست بعدي ماجراش رو واستون مي نويسم . 

باز هم از تمام عزيزان متشكرم و شرمندتون كه خيلي دير آمدم .

و در آخر مي خواهم از عموجونم تشكر كنم اما نمي دونم چطوري .آخه نمي دونين چقدر واسه من زحمت كشيده و مي كشه . خودش كه مي گه نگاه تو براي من همه چيزه فقط نگاهت رو از من نگير

عمو كريم من بهترين عموي دنياست و فقط مي تونم بگم عموجون فدات بشم .

همه شما را به خداي بزرگ مي سپارم .

قربان شما ميترا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:28  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  |