تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

 

از زندگي خسته شده بود ديگر تاب ماندن نداشت مي خواست برود به جايي كه ديگر خودش نباشد .

هميشه در خودش بود حتي زماني هم كه توي جمع نشسته بود حرفهاي ديگران را نمي شنيد .

هميشه در افكار گذشته غرق بود و انگار قايقي نداشت تا او را از اين افكار كشنده بيرون بكشد .

يك روز صبح بلند شد و گفت مي خواهم بروم ، من ديگر تاب اين زندگي را ندارم و يكي يكي روي همه را بوسيد و گريه كنان خداحافظي كرد  .

همه ديدند كه امروز حال ديگري دارد و جوري دگر حرف مي زند اما كسي باور نمي كرد و جرات حرف زدن نداشت . همه مات نظاره گر دور شدن او بودند .

رفت و تا شب خبري از او نشد همه نگرانش شدند داشتند دنبالش مي گشتند . يكي از بچه هاي همسايه گفت او را در پارك ديده كه روي نيمكتي نشسته بود و به نقطه اي خيره شده بود . به سرعت به آن پارك رفتند آري آنجا بود و روي نيمكتي نشسته و خيره به درخت پيري كه در روبرويش بود و خنده زيبايي بر لبانش اما حركتي نمي كرد . تا بهش دست زدند افتاد . واي مرده بود .

كالبد شكافي شد اما در آخر علت مرگ را طبيعي تشخيص دادند .

 

 

جان انسان به اميدش بسته است اگر اين اميد نباشد مردن خيلي آسان است .

اميد شما براي زندگي چيست ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:12  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

سلام عزيزان من دوباره بعد از چند سالي برگشتم

ببخشيد كه نتونستيم بهتون سر بزنيم .

عموم كسالت داره منم هم كه دارم درس مي خونم واسه همين از همتون شرمنده شديم به بزرگي خودتون ببخشيد .

راستي ولادت حضرت علي و اين عيد رو به همتون به خصوص به پدرهاي عزيزتون تبريك مي گويم .

مي خواستم يه ماجرايي كه سال گذشته تو همچنين روزي اتفاق افتاد را برايتان بنويسم .

سال گذشته روز پدر البته شبش براي ديدن پدر بزرگ و دادن هديه هامون رفته بوديم خونشون . هممون اونجا جمع شده بوديم و هي مي گفتيم و مي خنديديم و پدر بزرگ را به زور راضي كرديم كه از چگونگي آشناييش با مادر بزرگ و ازدواجشون بگه و اونم يه لبخندي زد و شروع كرد به تعريف كردن .

نيمه هاي راه بود كه يهو تلفن زنگ زد عمو كريم شماره رو نگاه كرد و با تعجب گفت از كارگاه زنگ مي زنند . بابام گفت اونجا كسي نيست كه . گوشي رو عمو برداشت اما كسي حرف نمي زد . بابام گفت حتما دزد اومده و دستش به دكمه تكرار خورده و شماره اينجا رو گرفته . تا اين رو گفت بابا و دو تا عموهام زود بلند شدند و به طرف كارگاه به راه افتادند .

كارگاه كه مال پدر بزرگمه اما بابام و عموي ديگم ( البته عمو كريم اونجا كار نمي كنه ) اونجا رو اداره مي كنند 12 تا دستگاه بزرگ و كوچك ماشينكاري داره .

پدر بزرگ مي گفت دستگاهها اكثرشون خيلي بزرگند نمي شه در عرض 5  6 ساعت دزديد اما يك دستگاه CNC  كه تازه گرفتيم و زياد هم بزرگ نيست را احتمالا برده باشند .

 نيم ساعتي گذشت اما از آنها خبري نشد بهشون زنگ زديم ببينيم چي شده كه گفتند دارند برمي گردند و ماجرا رو تو خونه واسمون تعريف مي كنند .

بابام و عموهام لبخند زنان وارد خونه شدند و همگي باهم پرسيديم چي شده كه عمو كريم گفت وقتي رسيديم كارگاه هيچ صدايي نمي اومد و در هم باز نبود اما ما هم گارد گرفته بوديم كه حساب دزدها رو برسيم و تا اينكه در رو باز كرديم يك موش از كنار گوشي تلفن كه اونجا داشت يك چيزي رو مي خورد فرار كرد . ولي هيچ خبري از دزد نبود آخر فهميديم كه موشه به گوشي تلفن خورده و اونو انداخته و بعد دكمه رديال رو زده و چون آخرين تماس با اينجا بود شماره اينجا رو گرفته .

همه زديم زير خنده آخه واسمون خيلي جالب بود .

اون شب گذشت و يكي از پرخاطره ترين شبهاي ما شد اما باز آخرش نفهميديم كه مادريزرگ و پدربزرگ چطوري به هم رسيدند .

البته يه چيزايي شنيدم اما از زبان مادريزرگ و پدربزرگ تا به حال كامل نتونستم بشنوم .

اين قسمت رو هم عمو كريم خواست كه اضافه كنم .

هر سال مي گذرد و ما روزي را به مادر و روزي را به پدر اختصاص مي دهيم . آيا آنها تنها دو روز سال را به ما اختصاص داده اند ؟ اگر يك آدم قدرشناسي باشيم و منطقي ، مي فهميم كه يك مادر حتي در خواب هم به فكر فرزندان خود است و فرقي نمي كند كه اين فرزند 1 ساله باشد و يا 50 ساله و خوب باشد و يا بد .

پدر و مادرهايمان به خصوص مادرانمان را بيشتر دريابيم ، ما حاصل عمر آنها هستيم خودمان را هدر ندهيم .

ببخشيد كه طولاني شد .

 

با تشكر ميترا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 15:13  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  | 

 

عزيزی نوشته بود ديوانگان دنيا را در دست گرفته اند .

ديوانگان دنيا را در دست نگرفته اند ، تن پروران دنيا را به دست ديوانگان سپرده اند .

هزار و خرده اي سال پيش عربها با تكيه بر خوي وحشيگري و جنگجويي خود به بهانه گسترش اسلام خيلي از سرزمينها و كشورها را اشغال كرده و تحت سلطه خود در آوردند . اما حالا به قدري راحت طلب شده اند كه كيف و حال امروز را به خواري فردا ترجيح مي دهند و مي گويند امروز را خوش باش فردا خدا كريم است اما كدامين خدا را مي گويند معلوم نيست چون خدايي كه حرف از كرامت او مي زنند ديني به اين سبك ندارد .

پايتخت لبنان تا چند روز پيش عروس خاورميانه بود . آيا از اين همه ثروت كه در اين شهر خوابيده بود سودي به مردم فقير ايران مي رسيد كه الان اين مردم فقير با گرفتن پولي از دولت ايران براي مبارزه در مقابل اسرائيل عازم كشور لبنان مي گردند ؟ آيا در كشور لبنان مردي نمانده كه ايرانيان آن هم فقرا براي حفظ آنها مي روند ؟ چرا براي اين همه مردمي كه روز به روز از روي نداري و فقر مي ميرند و يا به كارهاي نامشروع كشيده مي شوند كاري نمي كنند ؟

مي گويند آنچه بر خانه رواست بر مسجد حرام است حال اين مسجد شده كشوري كه به احتمال زياد قبلا مسلمان بوده اند چون الان كه در لبنان خبري از اسلام نيست .

آيا مردم قره باغِ كشور آذربايجان مسلمان نبودند كه حكومت جمهوري اسلامي ايران نه تنها كمكي به آنها نكردند بلكه كمكهاي خود را روانه ارمنستان نمودند .

هميشه و در همه حال و در هر حكومتي قشر ضعيف و فقير مورد تهاجم قرار گرفته اند و بيشترين ضرر و زيان را آنها ديده اند ، اما هميشه قشر ثروتمند جامعه بودند كه حكومت را در دست داشته اند چه حكومت اسلامي باشد و چه طاغوتي ( البته منظورم از حكومت اسلامي ، حكومت خودمان است )

من به جنگ بين لبنان و فلسطين با اسرائيل كاري ندارم اما اعتقاد من اين است : به مردمي كه خودشان به خودشان كمك نمي كنند نبايد كمك كرد .

آن اعراب متحد كجا رفته اند ؟

ما مردم قرباني سياست اين دولتيم .

كشوري با اين همه ثروت به اين اندازه مردم زير خط فقر دارد .

 

 

ديگران بر ما ارجحيت دارند آنها بايد در كمال آرامش و رفاه كامل زندگي كنند و مهم نيست كه در ايران كودكي با شكم گرسنه بخوابد و يا دانشجويي از روي فقر ترك تحصيل كند و يا زني براي تامين معاش خود و خانواده اش به خود فروشي روي بياورد .  زندگي مال ديگران است ما تماشاگريم .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 19:42  توسط كريم و عزیزترین برادرزاده اش میترا  |