سلام عزيزان
عيد نوروز را به همه عزيزان و خانواده هاي محترمشان تبريك عرض نموده و برايتان سالها عمر با عزت و پر از شادي و خوشبختي را آرزو مي كنم .
داستاني از كتاب دده قورقود به نام ده لي دومرول ( دومرول ديوانه ) كه به زبان تركي مي باشد را به فارسي ترجمه نمودم و اميدوارم مورد استفاده عزيزان واقع شود و اين نكته را هم بايد عرض كنم كه در ترجمه اين داستان سعي نمودم كلمات را يك به يك ترجمه نمايم تا مفهوم كلي آنها تغيير نكند به همين خاطر شايد زياد جالب به نظر نرسد .
قابل ذكر است كه سال 1999 ميلادي از طرف يونسكو سال دده قورقود اعلام شده بود و اكنون اهميت اين كتاب بر جهانيان آشكار است و چه بهتر كه ما نيز كه وارثان دده قورقود هستيم او را بهتر بشناسيم .
از چگونگي و اهميت اين كتاب خيلي كتابها نوشته شده است و من در اينجا به عنوان مقدمه متني از كتاب ( سيري در تاريخ زبان و لهجه هاي ترکي ) نوشته دکتر جواد هيئت را قرار داده ام تا عزيزان با اين كتاب بيشتر آشنا شوند . مقدمه را مي توانيد در ادامه مطلب بخوانيد
من كه خود شيفته اين كتاب و داستانهاي آن شده ام
موفق باشين
در پناه حق
عزیزان بر من منت بگذارید و این داستان را حتما بخوانید و نظرتان را در مورد آن بنویسید .
متشكر
(( دومرول ديوانه ))
چنان كه گفته مي شود در ميان اوغوزها ( طايفه اي از تركها ) پهلواني بود به نام دوخا قوجا اوغلو كه او را دومرول ديوانه مي ناميدند . روي رودخانه خشكيده اي پلي بنا كرده بود و از كساني كه از روي آن عبور مي كردند سي و سه سكه نقره و از كساني كه از روي آن عبور نمي كردند چهل سكه نقره مي گرفت . چرا اينطوري مي كرد ؟ براي اينكه مي گفت : آيا پهلواني پر زور و جسورتر از من پيدا مي شود كه بيايد و با من بجنگد ؟ مي گفت :آوازه، جسارت ، پهلواني و برومندي من به روم و شام رسيده است .
روزي كنار پل گروهي از عشاير چادر زده بودند . از آنها جوان برومندي بيمار بود و به امر خداوند فوت كرد . يكي واي پسرم ، يكي واي برادرم مي گفت و گريه مي كرد . به خاطر آن جوان شيون و زاري زيادي به راه افتاد . انتظار نمي رفت ، دومرول ديوانه به تاخت رسيد ( به سرعت ) و گفت : ابله ها چرا گريه مي كنيد ؟ در كنار پل من اين داد و فرياد چيست ؟ چرا شيون به راه انداخته ايد ؟
گفتند : خان ، يكي از جوانان برومندمان مرده است و براي او گريه مي كنيم .
دومرول ديوانه گفت : پهلوانتان را چه كسي كشت ؟ گفتند : اي پهلوان ، از طرف خداوند دستور آمد و عزرائيل جان آن پهلوان را گرفت . دومرول ديوانه گفت : عزرائيل چگونه مردي است كه جان آدم را مي گيرد ؟ خداوند توانا ، به خاطر وحدانيت و دولتت ( قدرت ) ، عزرائيل را بر من آشكار ساز تا با او بجنگم و كشتي بگيرم تا جان پهلوانان خوب سرشت را نگيرد .
دومرول ديوانه به خانه اش برگشت .
سخنان دومرول براي خداوند متعال خوشايند نيامد .
(( نگاه كن ، ديوانه احمق وحدانيت مرا نمي شناسد به خاطر نعمتها و بخششهاي من شكرگذاري نمي كند ؟ در درگاه وسيع من مي گردد و فخر و غرور مي فروشد ؟ )) .
به عزرائيل امر كرد ، اي عزرائيل بر آن ديوانه ابله آشكار شو و رخسارش را پريشان گردان و جانش را بگير .
دومرول ديوانه به همراه چهل تن از پهلوانان نشسته و به خوردن و آشاميدن مشغول بود كه عزرائيل سر رسيد . عزرائيل را نه دربان ديد و نه نگهبان . چشمهاي بيناي دومرول ديوانه نديد ، در دستان پر زورش تواني نماند . ( در اين قسمت از داستان دده قورقود ساز خود را برداشته و سخنان دومرول ديوانه را به صورت شعر چنين مي گويد . )
مه ره نه هئيبتلو قوجاسان ؟ واي ، چه پيرمرد با ابهتي
قاپو چيلار سني گؤرمه دي ، دربانها تو را نديدند .
چاووشلار سني تؤيمادي ، نگهبانها هم تو را حس نكردند
منيم گؤره ر گؤزلريم ، گؤرمز اؤلدي ، چشمهايم سياهي رفت
توتار منيم اللريم توتماز اؤلدي ، دستهايم گيرايي خود را از دست داد .
ديتره دي منيم جانيم . جوشه گلدي بر جانم لرزه افتاد
آلتون آياغيم أليمده ن يئره دوشدي ، جام طلايي از دستم بر زمين افتاد
آغزيم ايچي بوز كيبي ، دهانم مانند يخ سرد شد .
سونوكلريم توز كيبي اولدي ، استخوانهايم مانند پودر شد
مه ره ساققالجيغي آغجا قوجا ، اي پير ، ريش سفيد به من بگو
گؤزجو گه زي چونگه قوجا تو كه چشمانت به حدي گود افتاده كه ترسناك شدي
مه ره ، نه هئيبه تلو قوجاسان ، دئگيل مانا ! به من بگو ، تو چقدر با ابهتي
قادام _ بالام توخينار بو گون سانا ! _ دئدي . گفت : روزي درد و بلايم به جانت مي افتد
وقتي چنين گفت عزرائيل عصباني شد و گفت :
مه ره ، ده لي قاووات ! به من بگو اي ابله
گؤزوم چؤنگه ايديگين نه به گه نمزسن ؟ گود افتادگي چشمانم را براي چه نمي پسندي ؟
گؤزي گوگچه ك قيزلارين _ گه لينلرين جانين چوخ آلميشام !
جان دخترها و عروسهايي با چشمان زيبا را زياد گرفته ام .
ساقاليم آغارديغين نه به گه نمزسن ؟ سفيد بودن ريشهايم را براي چه نمي پسندي ؟
آغ ساققاللو ، قارا ساققاللو ايگيد لرين جانين چوخ آلميشام !
جان پهلوانان جوان و پير را خيلي گرفته ام .
ساققاليم آغار ديغين معناسي بودور ! دئدي . گفت : علت سفيد بودن ريشهايم همين است
اي احمق ديوانه آن روز مي گفتي كه عزرائيل دستم مي افتاد مي كشتمش ، جان پهلوان را از دست او مي رهاندم . اي ديوانه ، من حالا آمده ام كه جان تو را بگيرم . جانت را مي دهي و يا مي خواهي يا من بجنگي ؟
دومرول ديوانه گفت : آيا عزرائيل بالدار تو هستي ؟ گفت : (( بلي من هستم )) گفت : جان اين پهلوانان را تو مي گيري ؟ گفت : آري من مي گيرم . دومرول ديوانه گفت : دربانها درها را ببنديد . اي عزرائيل من تو را در جاي بزرگي مي جستم خوب شد اينجا به دستم افتادي . من الان تو را مي كشم و جان جوانان رشيد را از دست تو مي رهانم .
شمشير بزرگش را از غلاف درآورد و ودر دست گرفت و براي زدن عزرائيل هجوم آورد ولي عزرائيل تبديل به كبوتري شد و از پنجره پرواز كرد و رفت .
پهلوان ، دومرول ديوانه دستي زد و قهقهه زنان خنديد و گفت : پهلوانانم ، عزرائيل را چنان ترساندم كه در گشاد را رها كرد و از دريچه تنگ در رفت . از دست من تبديل به پرندۀ ، كبوتر مانندي شده و پرواز كرد . مگر مي گذارم قبل از اينكه به پرنده طلايي ( پرنده آغشته به خون ) تبديل شود جانش را برهاند ؟
بلند شد و شاهينش را در دست گرفته و سوار بر اسب شده و به راه افتاد و يكي ، دو تا كبوتر را كشت و خواست به خانه اش برگردد كه عزرائيل بر اسب او ظاهر شد و اسب رم كرده و دومرول ديوانه را به زمين كوبيد . سرش گيج رفت و هوش از سرش پريد و عزرائيل روي سينه او نشست و بعد شروع كرد به خفه كردن او .
دومرول ديوانه گفت :
مه ره عزرائيل ، آمان ! اي عزرائيل امان بده
تانري نين بير ليگينه يوخدور گومان ! بر وحدانيت خدا شكي نيست
من سه ني بؤيله بيلمز ايديم . من نمي دانستم كه تو اينگونه اي
اوغورلايين جان آلديغيني تويماز ايديم نمي دانستم بدون اينكه اطلاع بدهي جان را مي گيري
دؤكمه سي بؤيوك بيزيم تاغلاريميز اوْلور ما كوههاي بلندي داريم
اوْل تاغلاريميزدا ، باغلاريميز اوْلور در آن كوهها باغهايي هست
اوْل باغلارين قارا سالخيملاري ، اوزومي اوْلور ، در آن باغها خوشه هاي سياه انگور هست
اوْل اوزومي سيخارلار ، آل شه رابي اوْلور ، آب آن انگورها را مي گيرند كه شراب گوارايي درست مي شود
اوْل شه رابدان ايچه ن أسروك اوْلور هر كه از آن شراب مي خورد مست مي شود
شه رابلو ايديم ، تويماديم ، نه سؤيله ديم ، بيلمه ديم . مست بودم نفهميدم كه چه گفتم
به گليگه اوسانماديم ، ايگيتليگه تويماديم . شرافت را نفهميدم و پهلواني را خوب درك نكردم
جانيم آلما ، عزرائيل مه ده د ! دئدي . گفت جانم را نگير . عزرائيل امان بده
عزرائيل گفت : احمق ديوانه چرا از من خواهش مي كني ، از خداوند متعال بخواه . از دست من كاري بر نمي آيد . من مامورم و معذور . دومرول ديوانه گفت : ((پس كسي هم جان مي دهد و هم جان مي گيرد خدا است ؟ )) گفت : (( بلي اوست ! )) . برگشت به عزرائيل گفت : پس تو چه كار مي كني ؟ تو بيا كنار من از خدا بخواهم .
دومرول ديوانه اينجا چنين مي گويد :
اوجلاردان اوجاسان ! از بلندها بلندتري
كيمسه بيلمز نئجه سن ! هر كسي نمي تواند تو را بشناسد
گؤر كلوْ تانري ، خداوند زيبا
نئجه جاهيللر سه ني گؤگده آرار يئرده ايسته ر ، چگونه جاهلان تو را در آسمانها مي جويند و در زمين مي خواهند
سن خوْد مؤمينلر گؤنلونده سن ، تو در قلب مومنان هستي
دايم توران جبٌار تانري ، خداوندي كه حكمدار ابدي هستي
باقي قالان ستٌار تانري ، اي خداوند هميشه جاويدان و پوشاننده عيبها
مه نيم جانيمي آلير اوْلسان ، سن آلگيل ! اگر مي خواهي جانم را بگيري تو بگير
عزرائيله آلماغا قوْماگيل ! دئدي . گفت : نگذار عزرائيل جانم را بگيرد .
حرفهاي دومرول ديوانه خداوند را خوش آمد . عزرائيل را صدا كرده و به او گفت : به وحدانيت من پي برد و به اين خاطر كه شكرگزاري كرد در عوض جان او جان ديگري پيدا كن و بگذار جان دومرول ديوانه آزاد باشد .
عزرائيل گفت : اي دومرول ديوانه امر خداوند اين چنين شد كه تو به جاي جان خودت جان ديگري پيدا كني تا جانت آزاد باشد . دومرول ديوانه گفت من جان را چگونه پيدا كنم ؟ پدر و مادر پيري دارم بيا برويم شايد يكي از آنها جانش را بدهد و تو بگيري تا جان من آزاد باشد !
دومرول ديوانه بلند شد و پيش پدرش آمد . دست پدرش را بوسيد و چنين گفت :
آغ ساققاللو عزيز ، عززه تلو ، جانيم بابا ! اي پدر عزيز و محترم و جانم
بيلير مي سن نه لر اوْلدي ؟ مي داني چه اتفاقي افتاده است ؟
كوفر سؤز سؤيله ديم ، كفر آميز سخن گفتم ،
حق تعالا يا خوش گه لمه دي ، براي خداوند بزرگ خوشايند نيامد
گؤك اوزه رينده آل قانادلو عزراييله أمر ايله دي ، به عزرائيلي كه در آسمان بود امر كرد
اوچوب گه لدي ، پرواز كرده و آمد
آغجا مه نيم گؤكسوم باسيب قوْندي ، آمد و سينه ام را فشار داد و نشست ،
خيريلدايب تاتلو جانيم آلور اوْلدي . خفه كنان خواست جان شيرينم را من بگيرد ،
بابا ، سه نده ن جان ديله ره م ، وئره رمي سن ؟ پدر از تو جان مي خواهم ، مي دهي ؟
يوْخسا (( اوْغول ، ده لي دومرول )) دئيو آغلار مي سان ؟ و يا اينكه مي خواهي (( پسرم دومرول ديوانه )) گويان گريه كني ؟
پدرش گفت :
اوْغول اوْغول ، آي اوْغول ! پسرم پسرم اي پسرم ،
جانيم پاره سي اوْغول ! پسرم اي پاره تنم
توْغدوغوندا توْقوز بوغْرا اؤلدوردوگوم ، آسلان اوْغول ! اي پسري كه وقتي مي خواستي به دنيا بيايي نه شير را به
قرباني تو كشته ام
دوْنلوگي آلتون بان ائويمين قه بضه سي اوْغول ! اي پسري كه ستون تاق بلند و طلايي خانه ام هستي
قازا به نزه ر قيزيمين – گه لينيمين چيچه گي اوْغول ! اي پسري كه سوگل دختر و عروس غاز چهره ام ( نمادي از
زيبايي ) هستي .
قارشو ياتان قارا تاغيم گه ره كسه ، اگر امكان دارد كوههايم كه برفش آب شده
سؤيله گه لسون – عزراييلين يايلاسي اوْلسون ! بگو اگر قبول مي كند ييلاق عزرائيل شود
سوْيوق – سوْيوق بينار لاريم گه ره كسه ، اگر امكان دارد ، چشمه هاي خنكم
آنا ايچه ت اوْلسون ! محل نوشيدن آب او شود
تاولا – تاولا شاهباز آتلاريم گه ره كسه ! اگر امكان دارد شاه اسبهايم ،
آنا بينه ت اوْلسون ! وسيله سواري او شوند .
قاتار – قاتار ده وه لريم گه ره كسه ، اگر امكان دارد گله شترهايم ،
آنا يوكله ت اولسون ! حمال بار او شوند
آغاييلدا آغجا قوْيونوم گه ره كسه ، اگر امكان دارد گوسفندان سفيدم كه در ييلاق هستند
قارا مودباق آلتيندا آنون شؤله ني اوْلسون ! در آشپزخانه مواد غذايي او شوند
آلتون ، گوْموش پول گه ره كسه ! اگر امكان دارد سكه هاي طلا و نقره ام ،
آنا خه رجليك اوْلسون ! خرجي او باشند ( او خرج كند )
دوْنيا شيرين ، جان عزيز ، دنيا شيرين است و جان عزيز
جانيمي قييا بيلمن ، به للوْ بيلگيل ! بدان كه نمي توانم از جانم بگذرم
مه نده ن عزيز ، مه نده ن سئوگلي آنان دير ، اوْغول ، آنا ناوار ! دئدي ،
گفت : مادرت از من عزيزتر است و از من بيشتر تو را
دوست دارد پيش او برو
دومرول ديوانه از پدرش نا اميد شد و پيش مادرش آمد و چنين گفت :
آنا بيلير مي سه ن نه لر اوْلدي ؟ مادر مي داني چه اتفاقي افتاده است ؟
گوْك يوزونده ن آل قاناتلو عزراييل اوچوب گه لدي ، از آسمان عزرائيل بال دار پرواز كرده و آمد ،
آغجا مه نيم گؤكسوم باسيب قوندي ، سينه ام را فشار داده و نشست
خيرلاديب جانيم آلير اوْلدي ، داشت خفه مي كرد و مي خواست جانم را بگيرد
بابامدان جان ديله ديم ، آمما وئرمه دي ، از پدرم جان خواستم اما نداد ،
سه نده ن جان ديله ره م آنا ، مادر ، از تو جان مي خواهم
جانيني مانا وئره ر مي سن ؟ جانت را به من مي دهي ؟
يوْخسا (( اوْغول ، ده لي دومرول )) دئيو آغلار مي سان ؟ و يا اينكه مي خواهي (( پسرم دومرول ديوانه )) گويان گريه
كني ؟
آجي تيرفاق آغ يوزونه چالار مي سان ؟ و يا اينكه مي خواهي با ناخن هايت صورتت را چنگ بزني
قارغو كيمي قارا ساچين يولار مي سان ، آنا ؟ دئدي ، گفت : و يا اينكه مي خواهي موهاي سياهت را مثل ني بكني ؟
مادرش اينجا چنين مي گويد :
اوْغول اوْغول آي اوْغول ! پسرم پسرم اي پسرم ،
توْقوز آي تار قارنيمدا گؤتوردوگوم ، اوْغول ! اي پسري كه نه ماه در شكم تنگم تو را حمل كردم
توْلما بئشيكلرده به له ديگيم اوْغول ! اي پسري كه در گهواره ها لولت كردم
اوْن آن دييه نده دوْنيا يوْزونه گه تيرديگيم ، اوْغول ! اي پسري كه وقتي مي خواست به ماه دهم برسد به دنيا
آوردمت ،
توْلاب - توْلاب آغ سودومي أميزديرديگيم ، اوْغول ! اي پسري كه شير سفيدم را تا زماني كه سير شدي به تو
خوراندم
آغجا بورجلي حاصارلاردا توتولايدين ، اوْغول ! اي پسرم اگر در زندان گرفتار مي شدي
ساسي دينلي كافر ألينده توتساق اوْلايدن ، اوْغول ! اي پسرم اگر در دست كافر بي دين اسير مي شدي !
آلتون – آقچا گوجونه سالوباني سه ني قورتاراييديم ، اوْغول ! اي پسرم تو را به زور طلا و نقره مي رهاندم
يامان يئره وارميشسان ، وارا بيلمن ، جاي بدي رفته اي نمي توانم بروم ،
دونيا شيرين ، جان عزيز ! دنيا شيرين است و جان عزيز
جانيمي تييا بيلمن ، به للوْ بيلگيل ! دئدي ، گفت : از جانم نمي توانم بگذرم اين را يقين بدان
مادرش هم جانش را به او نداد و وقتي چنين گفت عزرائيل براي گرفتن جان دومرول ديوانه آمد . دومرول ديوانه گفت : اي عزرائيل امان بده ، باور كن بر وحدانيت خداوند شكي ندارم !
عزرائيل گفت : اي احمق ديوانه ديگر براي چه امان مي خواهي ؟ پيش پدر پيرت رفتي جانش را نداد ، پيش مادر پيرت رفتي جانش را نداد . انتظار داري چه كسي جانش را بدهد ؟ دومرول ديوانه گفت : دلداري دارم او را ببينم . عزرائيل گفت : اي ديوانه دلدارت كيست ؟ گفت : دختر بيگانه اي ( از فاميل نيست ) كه همسرم است ، از او دو تا پسر دارم ، امانتي دارم ، آنها را به او بسپارم ، بعر از آن جانم را بگير . سوار بر اسبش پيش زنش آمده و گفت :
بيلور مي سن ، نه لر اوْلدي ؟ مي داني چه اتفاقي افتاده است ؟
گؤك يوزونده ن آل قاناتلو عزراييل اوچوب گه لدي ، عزرائيل بالدار از آسمان پرواز كرده و آمد ،
آغجا مه نيم گؤكسومي باسيب قوْندي ، سينه ام را فشار داده و نشست ،
تاتلو مه نيم جانيم آلور اوْلدي ، مي خواست جان شيرينم را بگيرد ،
باباما وئر دئديم ،جان وئرمه دي از پدرم خواستم جانش را بدهد ، نداد
آناما وارديم ، جان وئرمه دي ، از مادرم خواهش كردم ولي جان نداد .
(( دوْنيا شيرين جان تاتلو ! )) دئديلر ، گفتند دنيا شيرين است و جان عزيز ،
گفت :
يوْك سه ك – يوْك سه ك قارا تاغلاريم ، حالا كوههاي بلندم ،
سانا يايلاق اوْلسون ! ييلاق تو شوند ،
سويوق – سويوق سوْلاريم ، آبهاي خنكم ،
سانا ايچه ت اوْلسون ! نوشيدني تو شوند
تاولا – تاولا شاهباز آتلاريم ، گله ، گله اسبهاي شاهانه ام ،
سانا بينه ت اوْلسون ! تو را سواري دهند ،
دونلوگي آلتون بان ائويم ، خانه ام كه تاق بلند و طلايي دارد ،
سانا كؤلگه اوْلسون ! سايبان تو شوند ،
قاطار - قاطار ده وه لريم ، گله گله شترهايم ،
سانا يوكلت اوْلسون ! حمال بلرهاي تو شوند
آغاييلدا آغجا قويونوم ، گوسفندان سفيدم كه در ييلاق هستند ،
سانا شؤلن اوْلسون ! غذاي تو شوند ،
گؤزون كيمي توتارسا ، هر كسي را كه مي پسندي ،
گؤنلون كيمي سئوه ر سه ! دلت هر كسي را كه دوست دارد ،
سن آنا وار گيل ! به همسري او درآي ،
ايكي اوْغلانجيغي اؤكسوز قوماگيل ! دئدي ، گفت : دو پسرانم را يتيم مگذار
زن اينجا چنين گفت :
نه دييه رسن ، نه سؤيلرسن ؟ چه مي گويي ، چه حرفي است كه مي زني ؟
گؤز آچوب گؤردوگوم ، اي كسي كه وقتي چشمانم را باز مي كنم اول تو را مي بينم
كؤنول وئريب سئوديگيم ، اي كسي كه دل به تو داده ام و عاشقت هستم
قوْچ ايگيديم ، شاه ايگيديم ! اي جوانمردم ، اي مرد شاهانه ام ،
تاتلو داماق وئريب سوروشدوغوم ! اي كه كام شيرينت را چشيده ام ،
بير ياسديقدا باش قوْيوب أميشديگيم ! اي كه با تو روي يك بالش سر نهاده ام ،
قارشو ياتان قارا تاغلاري ، كوههاي بلند و به هم پيوسته ،
سه نده ن سوْنرا من نه ائيلره م ؟ بعد از تو براي چه مي خواهم ؟
يايلار اوْلسام ، مه نيم گوْروم اوْلسون ! اگر در آنها گردش كردم گورم شوند !
سوْيوق – سوْيوق سولارين ، آبهاي خنك تو را ،
ايچه ر اوْلسام ، مه نيم قانيم اوْلسون ! اگر من نوشيدم از خون من رنگين شوند !
آلتون – آقچان خه رجله يور اوْلسام ، اگر طلا و نقره ها را خرج كردم ،
مه نيم كه فه نيم اوْلسون ! هزينه كفن من باشند !
تاولا – تاولا شاهباز آتين بينه ر اوْلسام ، اگر گله گله اسبهاي شاهانه را سوار شدم
مه نيم تابوتوم اوْلسون ! تابوت من شوند ( حمل كننده مرده ) !
سه نده ن سوْنرا بير ايگيدي ! اگر بعد از تو مردي را ،
سئويب وارسام ، بيله ياتسام ، بپسندم و همسرش شوم و با او همبستر شوم
آلاييلان اوْلوب مه ني سوخسون ! اژدهايي شده و من را نيش بزند !
سه نين اوْل موخه ننه ت آنان – بابان ، پدر و مادر خائن و بي اعتبارت ،
بير جاندا نه وار كي ، سانا قييماميشلار ؟ جان چيست كه دلشان نيامد آن را به تو بدهند ؟
عرش تانيق اوْلسون ، كورسي تانيق اوْلسون ! فلك و آسمان هشتم شاهد باشند !
يئر تانيق اولسون ، گؤك تانيق اوْلسون ! زمين و آسمان شاهد باشند !
قادير تانري تانيق اوْلسون ! خداوند توانا شاهد باشد !
مه نيم جانيم سه نين جانينا قوربان اوْلسون ، دئدي ، گفت : جان من قرباني جان تو شود
عزرائيل آمد جان زن را بگيرد ولي دومرول يهلوان راضي به گرفتن جان همسرش نشد و از خداوند اين چنين تمنا و خواهش نمود .
گفت :
اوجلاردان اوجاسان ! از بلندها بلندتري
كيمسه بيلمز نئجه سن ! هر كسي نمي تواند تو را بشناسد
گؤر كلوْ تانري ، خداوند زيبا
چوخ جاهيللر سه ني گؤگده آرار يئرده ايسته ر ، خيلي از جاهلان تو را در آسمانها مي جويند و در زمين
مي خواهند .
سن خوْد مؤمينلر گؤنلونده سن ، تو در قلب مومنان هستي
دايم توران جبٌار تانري ، خداوندي كه حكمدار ابدي هستي ،
اوْلو يوللار اوْزه رينه ، در راههاي ( محل گذر ) بزرگ
عيماره تلر ياپاييم سه نين اوْچون ! به خاطر تو عمارتهايي بنا مي كنم !
آج گؤرسه م ، دوْيوراييم سه نين اوْچون ! اگر گرسنه اي ديدم به خاطر تو سيرش مي كنم !
يالينجيق گؤرسه م – توْناداييم سه نين اوْچون ! اگر برهنه اي ديدم به خاطر تو او را جامه مي دهم !
آليرسان ايكيميزين جانين بيله آلگيل ! اگر مي خواهي بگيري جان هر دويمان را با هم بگير !
قوْرسان ايكيميزين جانين بيله قوْگيل ! اگر مي رهاني جان هر دويمان را يكجا برهان !
كه ره مي چوْخ ، قادير تانري ! دئدي ، گفت : خداوند توانايي كه بخششت بسيار است ،
سخنان دومرول ديوانه خدا را خوش آمد و به عزرائيل امر كرد كه ، جان پدر و مادر دومرول ديوانه را بگير . گفت : به دومرول ديوانه و همسرش صد و چهل سال عمر دادم . عزرائيل هم در جا جان پدر و مادر او را گرفت و دومرول ديوانه با همسرش صد و چهل سال عمر كردند .
دده قورقود آمده و داستان را سرود و حرفهايش را گفت (( اين داستان دومرول ديوانه بود بعد از من عاشيق هاي ( خواننده اي كه قوپوز مي نوازد و مي خواند ) بزرگ آن را نقل كنند و اشخاص رو سفيد و بخشنده آن را گوش كنند .
گفت : دعاي خيري بكنيم :
يئرلي قارا تاغلارين ييخيلماسين ! كوههاي ريشه دار و بلندت نيافتند ( زلزله نشود )
گؤلگه ليجه قابا آغاجين كه سيلمه سين ! درختان بزرگ و سايه دارت بريده نشوند !
قامين آخان گؤركلو سويون قوروماسين ! آبهاي جوشان و گوارايت خشك نشوند !
قادير تانري سه ني نامه رده موحتاج ائتمه سين ! خداوند متعال تو را محتاج نامرد نكند .
آغ آلنوندا بئش كه لمه دوعا قيلديق ، قه بول اوْلسون ! با روسفيدي پنج كلمه دعا گفتيم قبول باشد !
ييغيشديرسون ، دوروشدورسون ، گوْناهينيزي آدي گؤر كلو محمٌده باغيشلاسون ! گناهانتان را جمع كرده و نگه دارد و همه را به خاطر محمد ( رسول اكرم ) ببخشايد .
ادامه مطلب
